کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۱۱ - وقال ایضا یمدحه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای گفته جان جانها، روزی هزاربارت کزچشم زخم بادا، ایزد نگاهدارت بربوی آنکه یابد، تشریف دست بوست ای بس که چشم گردون، کردست انتظارت آفاق ملک روشن، ازرای دل فروزت پهلوی حرص فربه، ازخامه نزارت دربوستان شاهی، آن غنچه لطیفی کزیکدگربه آمد، پنهان وآشکارت هرجا که برگذشتی، تاسالیان برآید بوی سعادت آید، ازخاک رهگذارت ایخسروی که گردون، برخودفریضه داند کام دلی نهادن، هرروزدرکنارت تعجیل چرخ گردان، ازعزم تیزتازت آرام خاک ساکن، از حزم استوارت حالی میان به بندد، چون نیزه دررکابت هرگه که دیدنصرت، درصف کارزارت سبزست فرق دولت، ازتیغ لعل فامت زهرست عیش دشمن، ازرمح همچومارت پشت وپناه ملکی، زیرا که هست دایم هم بخت همنشینت، هم عقل پیش کارت مبداء دولتست این، خودباش تاکه پیچد اندردماغ گردون آشوب کاروبارت دست دبیرگردون، تا انقراض عالم تاریخ ملک گیرد، از روز روزگارت برخاست بادنصرت، ازآتش سنانت بنشست گردفتنه، ازتیغ آبدارت معماردین ودولت، عدل ستم نوردت مسمارملک وملت، تیغ گهرنگارت هم طبع مانده حیران، ازعقل کارسازت هم عقل گشته عاشق، برطبع سازگارت همچون نیام تیغت، دارداجل زهیبت پهلوتهی همیشه، ازتیغ جان شکارت ناچیزگشته گردون، باهمت بلندت تشویرخورده دریا، ازبذل بیشمارت دیدم فکنده خودرا، درصف بندگانت صدتیغ برکشیده، خورشیدروزبارت اوراق چرخ جزوی، ازدفترکمالت آب حیات رمزی، ازلفظ درنثارت بنواختی رهی را، ازگونه گونه تشریف آری جزاین نزیبد، ازجودحق گزارت شکرایادی تو، درشعرراس ناید هم دردعافزایم، درپیش کردگارت توبرخورازجوانی، تاخون خوردهرآنکو ازجان ودل نباشد، چون بنده دوستدارت دردامن ثنایت، زدبنده دست خدمت تاچون صواب بیند، رای بزرگوارت درسایه کرم گیر، این شخص مدح خوانرا هرچندهست بردر، چون بنده صدهزارت پیش ازاساس گیتی، بودست خاندانت تادامن قیامت، پیوسته بادکارت تاهست چارارکان، یکدم زدن مبادا آن هرچهارچیزت خالی ازین چهارت طبع: ازنشاط عشرت، دست: ازشراب گلگون ش: ازسماع مطرب، چشم: ازجمال یارت هرجاروی وآیی، همراه توسعادت هرجامقام سازی، اقبال یارغارت