کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۱۱۶ - و قال ایضا یمدحه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یا کریما فاق اعلی درجات الاوصاف قرطست اسهم معناه قلوب الاهداف ای که با کشف ضمیرت متعذر باشد ماندن دختر اسرار پس ستر عفاف جز بیاد سخن روح گشای و نبست دست نقاش قدر صورت در در اصداف جز بعون نفحات نفست آهو را شود خون جگر مشک معطر در ناف جرم خورشید بشکل حجر الاسود یافت کعبه قدر ترا رای چو کرد او بطواف هست در سایمه بارگیان قدرت هفت اجرام سماوات کم از سبع عجاف عقل بر شاه ره عاطفت و سطوت تو مانده در خوف ورجا راست چو اهل اعراف کوه سنگین دل اگر نظم تو بر وی خوانند چون درختش متمایل شود از ذوق اعطاف حاسدت گشت چوموی از غم و هم جان نبرد زآنکه هستی تو بهنگام سخن موی شکاف کان زرشک کف راد تو بخون میگرید زانکه بر دست گرفتست ببخشش اسراف دست کلک گهر افشان تو میپوشاند وهم را کسوت تحقیق، گه استکشاف سرعت عزم ترا دید خدر شد پی برق جرهر حلم ترا دید قلق شد دل قاف خاطر سحر نمایت بگه سرعت نظم نقطه نون بر باید زخم چنین کاف روز تعیین مفاتیح در رزق، قضا آز را کرد برآن کف جواد تو کفاف گردن کوه کبودست ز بس سیلیهای که وقار تو زدستش بکف استخفاف یاد الطاف تو ناهید خورد در شب بزم دل اعدای تو مریخ درد روز مصاف کلک و ماشطه ناطقه بد چونکه قضا از عدم کرد مرو را سوی ایجاد زفاف تا قصارای امانی امل دست تو شد هست مستغنی انگام سؤال از الحاف خاطرت گر بکرشمه گردون نکرد زان سپس باشدش از شمش و قمر استنکاف داس خوشه همه مسمار شود بر دهنش گر زند پیش تو تیر فلک از منطق لاف تا عیار سخنت قلب مه و مهر زدست زین سبب با کف حدباست سپهر صراف دور نبود که مقراض سخط هیبت تو دو درست مه و خورشید کند چارانصاف بویی از خلق و بشیندگل رنگ آمیز سر غنچه ازین شرم کشیدست لحاف هست در ناصیه یمن تو آن استعداد که صبا در رخ نرگس نکشید تیغ خلاف دهر در مام او کسوت شب برنکشد گر زند صبح ضمیرت را یک دم بخلاف چرخ در عالم قدر تو چو دیهتست، درو کاه و جومشتی و چندی زذوات الاظلاف تا چو اندیشه کند قصد محلت زانجا دوسه روزی کند آسایش را استفیاف حرص را کیسه انعام تو گشتست مثال چرخ را در گه اقبال توگشتست مطاف سنگ حلم تو چنان آمد برطاس فلک که طنینش برسانید بهر چار اطراف آتش از بیم تو برخاک نهد پیشانی آب برباد نشیند ز تو گاه الطاف بوید از نفحه خلق تو امل استنشاق خواهد از صولت کین تو اجل استعطاف ای خداوندی ز فکر و دستور کنند نقش بندان طراز فلک صورت باف فصحا را بر نطق تو چنان تخم کدو منطلق مینشود تیغ زبانها ز غلاف نرسد بر شرف قدر تو هر شاعر کو خاطری دارد نظام و زبانی وصاف لفظ قوس از چه بود شامل نام هر دو شیوه قوس و قزح نیست کمان نداف مثل تو گر ز بر چرخ بود هم تویی آن زانکه هست آینه پیکر گردن شفاف نه همانا که تو چو تو دیگری آید بوجود آفرینش را گر باز کنند استیناف نرسد مرکب اندیشه بکنه مدحت که ثنایای ثنای تو رهی نیست گزاف تا که جوهر را گویند که جنس الاجناس تا ز اجناس همی منقسم آید اصناف هر سعادت که در اجزاء فلک شد مضمر کل و جزوش همه با دولت تو باد مضاف سایه تربیت بر سراین بنده مدام وزکسوف حدثان مهر بقای تو معاف سال عمر تو برین تخته خاکی چندان که بود نسبت آن ضب مائین در الاف