کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۱۲۱ - و قال ایضا یمدحه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خدایان صدور جهان شهاب الدین که مملکت ز شکوه تو میبر داورنگ تویی که تا قلم تست نوک غمزه ملک با بروان کمان در نیامدست آژنگ زرشک حلم تو طیاش سد اسکندر ز نوک کلک تو در خط صحیفه ارتنگ بسوی مردمک چشم دشمنت نرمک پیامهای درشت آورد زبان خدنگ ز لطف و عنف تو بهرام و زهره هر ساعت یکی بیارد جنگ و یکی بسازد چنگ بهر دیار که بویی ز عدل تو برسد بگردد آنجا از بیم، روی شیراژرنگ ز تاب خشم تو گر پرتوی بروم رسد شود زبانه آتش دهانههای فرنگ اگر چه دولت تو سنگ را گهر کردست سخاوت تو گهر را نکرد هرگز سنگ بعهد عدل تو نشکست فتنه جز سر زلف بروزگار تو نگرفت خنجر الا زنگ زمانه نقش کرم را که گشته بد مطموس بخامه تو دگر باره میزند بیرنگ بدست حکم یکی مالش سپهر بده اگر چه صعب توان کرد پیر را فرهنگ زمانه ساز جفا خود همیشه ساخته داشت ولیک تیز ترک میکند کنون آهنگ بخاص و عام ز بیت الدواء معدلتت شکر رسید، چرا میرسد ببنده شرنگ؟ مبشران کرم را ندیده هرگز روی گرفتهاند مرا منذران قهر تو تنگ چه دیده یی زمن بینوا که هر ساعت زکوی لطف بسوی جفاکنی آهنگ گهی بتیغ جفای تو عرض من مجروح گهی بسنگ عتاب توای عذرم لنگ گهی خورم زخری پای پیل برسینه گهی رسد به دل من زموش زخم پلنگ چغانهام که نسازی مرا جزاز پی زخم بهانهام که نجویی مرا جز از پی جنگ چو حاضرم ندهی هرگزم بجز دشنام چو غایبم نفرستی بمن مر سرهنگ چو حقه بر در من زد یکی ز درگاهت شود ز بیم رخ کودکان من نارنگ چنانکه دیو ز زخم شهاب بگریزد همی گریزند از نام تو بصد فرسنگ همه فراخی تنگ شکر زلفظ منست روامدار دلم همچو چشم ترکان تنگ اگر چه شد ز زبانم فراخ تنگ شکر شکر زدست زبان منامدست بتنگ چو چشم خوبان گشتند جاودان بیمار زرشک سحر حلالم که هست پر نیرنگ مرا زدست خرانست سنگ در قندیل مراز سنگدلانست راه پر خرسنگ همی زنندم چون خر بچوب و موجب آنک رباب وارم روزی خری فتاد بچنگ خری خریدم و آمد خری که بستاند پیاده من ز دوخر مانده اینت غایت ننگ چو شیر، ازدم خر، چنگ من جدا نشود چنانک شیر سپهرست از دم خرچنگ شتاب اگر نکنم کار خود نکو گردد که روزگار ندارد بهیچ کار درنگ برای مفسد و غماز بستهام گروی که بستهاند مرا در چنین غریو و غرنگ کسی که خاطر من بیسبب برنجاند ز قعر تحت ثری تا باوج هفتو رنگ بترک تا زد در خانه تناسل او شکسته باد بکوپال قاضی گیرنگ