کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۱۲۴ - و له ایضا یمدح ملک الشعراء رکن الدین دعوی دار
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خیرمقدم، زکجا پرسمتای باد شمال؟ کش خرامیدی، چونی و چه داری احوال؟ ناتوان شکل همی بینم و گرد آلودت دم برافتاده و سست از اثر استعجال از قدوم تو بیا سود دل ما باری تو برآسودی از کلفت حط و ترحال مسرعی چون تو سبک پای ندیدم هرگز که نه آسایش تن دانی و نه رنج کلال تر مزاجی وز تخلیط نباشی خالی سبب اینست که بیمار شوی هر سر سال گرچه بر سفت کشی هودج خاتون سخن از تو بیزورتر انصاف ندیدم حمال زلف معشوقم نیروی تو دادست آری بوی خوش قوت بیمار دهد در همه حال شعر رکن الدین دانم چو ترا همره بود منزلت بود همه ره بسرآب زلال چه دوی گرد گلستان؟ چه روی بر گل و مشک؟ خود بروخاک سرکوی وی اندر خود مال در سرت عزم تماشای عروسیست مگر کآستین کرده یی از عطر چنین مالامال نه عروسی تنها، بلکه جهانی مه روی دوخته نوک قلمشان ز حریری سربال جلوه دادند مرا از تتق مشک سیاه دخترانی بصفت غیرت ربات حجال سی و شش حوری سر برزده از پیرهنی همه سیمین تن و شکر سخن و مشکین خال شد گهر ریزروان از چپ و از راست چو بست مردم دیده من با صورش عقد وصال دل بنظاره برین منظره دیده دوید جان خود از پیش همی رفت ره استقبال بسرانگشت ادب معجرشان بگشادم لعبتان دیدم سرتا قدم از لطف و جمال خواهرانی همه بر یک قد و یک اندازه که سعادت همه از دیدنشان گیرد فال نو عروسانی دوشیزه و پاکیزه که بود زهرهشان گوی گریبان ومه نو خلخال نور تحقیق درفشان ز معانی دقیق همچو خورشید که ایما کند از جرم هلال دست ادراک چو یا زید بدیشان فکرت خود چه گویم که چها کردند از غنچ و دلال جامهشان ترگشت از بس که نهادم برچشم خود بود آفت خوبان همه از عین کمال شادباشای بسخن قدوه ارباب هنر که حرامست بجز بر قلمت سحر حلال گر تو دعوی داری شعر تو معنی دارست دعوی فضل ترا معنی یارست و همال در نگارستان دیدی شکرستان مضمر خط و معنی ترا دیدم هم زان منوال تا ز انوار ضمیر تو قلاوز نبرد بیشخون معانی نرود خیل خیال مردم چشم منی، زانکه ترا نادیده همه عالم بتو میبینمای خوب خصال گر کسی شعر تو بر صورت بیجان خواند جانور گردد از خاصیت او تمثال تا فرورفت بگنج سخنت پای نظر مردم چشم غنی گشت ز بس عقد لال منزل روح از آنست سواد خط تو که سواد خط تو از شب قدرست مثال قلمت میکند احیای شب قدر از آن همه کامیش بدادست خدای متعال گاه بر یک قدم استاده بود چون اوتاد گاه در سجده همی گرید همچون ابدال لاجرم گشت روان آب ینا بیع حکم از زبان گهر افشان وی انگام مقال مدح اگر در خور معنی تو میباید گفت پس روا دار گر از عجز شود ناطقه لال چون معانی تو از حد کمال افزونست من تجاوز ز حد خویش کنم اینت محال شعر من گر بسوی حضرت تو دیر رسید اندرین عذر مرا نیک فراخست مجال کز بلندی مقام تو چو پرواز گرفت در هوا سوخته شد مرغ سخن را پر و بال هر که او جست مرا، مقصد او مدح تو بود کز پی کسب سعادات کنند استکمال عذر تقصیر بتطویل سخن چون خواهم؟ کآن مرا رنگ ملالت دهد و بوی ملال آمدم با سخنی چند کز آن پر شده ام تا کنم سینه تهی با تو ازین حسب الحال میدهد دست فلک نعمت اصحاب یمین بگروهی که ندانند یمین را ز شمال و آنکه او را ز خری توبره باید بر سر فلکش لعل بدامن دهد و زر بجوال بکه نالم ز کسانی که ز فراط طمع بگدایان نگذارند گدایی و سؤال؟ نان خود میخورم و مدحتشان میگویم پس هم ایشان را از من طمع افتد بمنال با چنین رونق بازار سخن وای برآنک بر سز بیتی یک روز نوشتست که قال ای برادر چو فتادیم بدوری که درو نیست ممدوحی کز ما بخرد مدح بمال خود بیا تا پس از این مدحت خود میگوییم چون ز ممدوح توقع نبود جود و نوال هجو را نیز اگر وقتی تأثیری بود این زمانش اثری نیست بجز و زور و وبال کآنکه بیعرض بود گردهمش صددشنام آنش خوشتر که ستانم من از و یک مثقال