کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۱۵۰ - و قال ایضآ یمدحه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای قلمت با دویت، طوطی و هندوستان پیش زبان تو تیغ، هندوی جان برمیان از نم کلک تو شد، شاخ امل بارور وز سم اسب تو ساخت، چشم خرد سرمه دان عزم ترا شمع سان پشت نه از هیچ روی خصم ترا نیزه وار، مغز نه در استخوان درشده با هیبت، پیل بسوراخ مور آمده با بخششت، از زر صامت فغان در سخط ودر رضات، مایه موت و حیات راست چو تأثیر فعل، در دل قوت نهان دولت تو بشکند، قفل در ارزو هیبت تو برکشد، جوشن آب روان ناوک قهر ترا، چشم عدو خوابگاه فیض بنان ترا، شکل قلم ناودان در نهج اصطناع، پای مرادت سبک از سخن انتقام، گوش وقارت گران با مددت کی بود، عمر پذیرای نقص باسخطت کی رسد، سود بگرد زیان؟ گام نیارد گذارد، گرگ در ایام تو بر زمیی کوفتاد، سایه چوب شبان چون دل مرغ از صفیر، میبرمد از نهیب بارگی ره زنان، از جرس کاروان تا که نه بس روزگار، بینی برداشته راستی عدل تو، گوژی پشت کمان شد ز نم کلک تو، خشک دهان بحار گشت ز دست کفت، همچو کف دست کان مهره پشت عدو، زود فتد درگشاد چون شود از ضرب تو، بازی نصرت عیان دست اجل میل خصم، درکشد از نوک تیر چون که شود گرد حرب، سرمه چشم سنان بر سر نیزه چو دید، عقل سر دشمنت گفت: بسا سر که شد، در سر زخم زبان چین جبین تو چون صورت سوهان گرفت دست اجل تیز کرد، تیغ فنا رابدان بحر گر از همتت، مایه بدست آورد جرم صدف بر سحاب، هم نگشاید دهان چون شود از عدل تو، کند زبان مسنان هم ز دل بدسگال، سازد سنگ فسان هر که شب قدر خواست، بهر روائی کام روز عطا گو ببین، مسند صدر جهان در هوس آنکه او، نقش دویتت شود برخود پیچان بود، طره حور جنان گونه سرخ انار بر دل پر خون گواست سرخی روی عدوت، میدهد از دل نشان گر چه تو چون نقطه یی، خانه نشین از خطت پای فراتر نبرد، دایره آسمان ز آتش خشمت شرر، گر بزحل برشود با همه افسردگی، حل شود اندر زمان سر نکند همرهی، با تن آنکس که او پیش ضمیر آورد، خصمی این خاندان لطف سبک سایهات، عصمت ارواح ماست باد زره گر بود، گر چه بود ناتوان جاه تو چون آفتاب شد ز تغیر مصون زانک هم از خود بود، حشمت تو جاودان باز چو نورمهست، جاه عدو بیدرنگ زانک برد پهلویش، فربهی از دیگران چشم بدان دور از آن، مرکب میمون تو خود نرسد چشم بد، هرگز در گرد آن چست چو لفظ حکیم، خوب چو خوی کریم تند چو چشم لئیم، تیز چو طبع جوان وقت سکونش ثبات، نسخت رای دلیر در حرکت مضطرب، چون دل مرد جبان برده سبق از قمر، با تک پایش زحل کرده بسی با شهاب، چار هلالش قران تیره شبی صبح دم، پروز اطراف او همچو درفشان شده، نور یقین از گمان از سم او همچو برق، شعله زده آفتاب وز ره او همچو گرد، برشده چرخ کیان کرده تقدم بطبع، غره او بر هلال جسته تحاشی بوصف، صورت او را بیان هر دو بهم در سباق، عزم تو و سایهاش کرده برفتن مری، پاردمش با عنان گر ببساود بسهو، پهلوی او را رکاب زان سوی امکان نهد، پای ز حد مکان وربنگاری بدست، پای ورا بیشکیل هم قصب السبق کلک، او ببرد از میان نیک مصور نکرد، سایه او را زمین دیگ تمنی نپخت، همر هیش را زمان پای وی ار بر سرش، جست تقدم رواست از شرف آنکه یافت، داغ تو بر روی ران ای شده چون روزگار، قهر تو مرد آزمای وی شده چون آفتاب، صیت تو گیتی ستان تا که منم بوده است، قول من و فعل من مدحت این خاندان، خدمت این آستان نیست عیال کسی، طبع رهی در سخن نقد ضمیرش ببین، بر محک امتحان تیرگی بخت اوست، این که بجز بنده را از کرمت روشنست، آب روی و روی نان از ستم روزگار، هست یکی این که هست گرسنه شیرژیان، سیر سگ پاسبان گر سوی پستی چنین، بنده تراجع کند زود بقارون رسد، رتبت او ناگهان غبن بود چون منی، با همه فن حقوق سخره حکم فلان، عرضه خشم فلان رد و قبول مرا، با دگران کار نیست گر تو بخوانی، بخوان، ور تو برانی، بران هر چه زباب کرم، لطف تو کرد التزام کرد باتمام آن، خواجه نظامت ضمان این همه اسباب جاه، ساخته در ابتدا وان همه اقسام فضل، یافته در عنفوان آنکه هم از بدو عهد، همچو شکوفه رسید دولت او نوجوان، سیرت او پیرسان راستی طبع اوست، مسطر بالای سرو روشنی رای اوست، آینه روی جان تا ز دم خلق او، لاله نعمان شکفت پیش وی آمد بروی، رنگ گل بوستان کنه معالی او، بیش ز ادراک ماست پس چه زنم لاف آن، کوست چنین یا چنان؟ مهر و مه و اخترند، هر سه بهمای خدا دار ممتع بهم، مر همه را سالیان