کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۱۸۵ - و قال ایضا یمدحه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بگویم و نکند رخنه در مسلمانی تویی که نیست ترا در همه جهان ثانی کدام پایه در اندیشه نسب شاید کرد که در مدارج رفعت نه برتر از آنی؟ بروزگار تو نزدیک شد که برخیزد ز زلف ماه رخان و صمت پریشانی صبا زهمرهی عزم تو همین اندوخت که در زبانها معروف شد بکسلانی ببندگی تو اینجا مقید است ارنی چه کار دارد جان در مغاک جسمانی؟ مزیت تو بر اجرام هفت گانه چنان که بر سه گانه موالید نفس انسانی ز تاب خشم تو پیکانهای لعل شود بچشم خصم تو در لعلهای پیکانی بتازیانه فرمان تو همی گردد بگرد گوی زمین آسمان چوگانی چو فیض طبع تو باران جود باراند هوا ز ابر بپوشد لباس بارانی اگر نهند درو مرده، زنده برخیزد هر آن زمین که تو بروی قدم برنجانی اگر نخواهد لطفت چنان شود پس ازین که کس نیابد در عالم از نکو سانی نه در کسی بجز از زلف یارسر سبگی نه در کسی بجز از رطل میگرانجانی اساس کعبه اقبال را تو آن رکنی که سرفرازتر از هر چهار ارکانی اگر چه از قبل تست گردش خورشید مباد آنکه تو روی از کسی بگردانی دراز مینکنم در محامد تو سخن که هر چه خواهم گفتن هزار چندانی گر استماع تو تشریف نظم بنده دهد کند بمائده عیسویش مهمانی ز لفظ پخته معانی زنده انگیزم که در بهشت بود زنده مرغ بریانی عجب که روی دلت نیست سوی حال رهی چنین که روی جهانست سوی ویرانی اگر چه شغل تو همواره دادنست و عطا سزد که داد من از روزگار بستانی بجز بواسطه کشتی عنایت تو چگونه جان برم از موجهای طوفانی ترا همیشه چو فریاد اگر چه میخوانم مرا مدام تو چون کام دل همی رانی مرا دماغ بدان غایت از غرور تباه که در سرای تو شایستهام بدربانی ترا عنایت در حق من چنان قاصر که پایه من از افلاک برنجنبانی تو فارغی ز من و من خود از تو موجودم که ذرهام من و تو آفتاب رخشانی روا مدار پراکندگی خاطر من برای نظم معیشت ز فرط حیرانی اگر چه خاطرم آن ابر گوهر افشانست که تازه باشد ازو روضههای رضوانی و لیک ابر پراکنده باد پیماید چو جمع گشت گراید بگوهر افشانی چنانکه جان مقدس بلطف تو زندست به نان و گوشت بود زنده روح حیوانی هزار بار پذیرفته یی ز روی کرم که گرد فقر من از فیض جود بنشانی گذشت عمری و رنگی از آن نمیبینم که بنده را ز مضیق نیاز برهانی گره برین کار از بخت بنده میافتد نه آنکه نیست ترا رای، یا بنتوانی نعوذ بالله ترسم که چون ز حد برود بدان کشد که ز تخییلهای شیطانی کسی نداند کز بخت بنده ممتنعست گمان برد که تو از عزم خود پشیمانی فزون ازینم پیشانی تقاضا نیست اگر چه جمله سرم تا قفاست پیشانی نه هم ز عنایت بیآبی هنر باشد؟ بروزگار تو از من حدیث بینانی زبس که خون دل آمیختست باسخنم جواهر سخنم لعلهاست رمانی برون از آنکه سیه کرده گشت دیوانی چه بود حاصل عمر من از ثنا خوانی؟ بگرد من نرسند آنکسان که یافتهاند بشعر خلعت و مرکوب و مهر صدگانی قیاس میکنم از شاعران منم تنها که نیستم زگرانی بقوت ارزانی نه از کفایت و غمریست خط و محرومی مقدرست همه محنت و تن آسانی وگرنه در جلبات هنروری هرگز براق باز نماند ز اسب پالانی من از ثنای تو دیوان شعر میسازم و گرچه مدح تو شرعی بود نه دیوانی بدین جزالت الفاظ و دقت معنی دریغ و درد اگر بودمی خراسانی اگر بشعر نکو افتخار شاید کرد بمن عراق تفاخر کند، تو خود دانی اگر بزخم زبان برنیارم آتش از آب مرا چو شمع روا باشد ار بسوزانی بنات فکر مرا بیولی و خطبه و عقد زره ببرد فضولی زنامسلمانی نکرده هیچیک از هفتگانه آرایش چو حال بنده بشولیده از پریشانی نکرده هیچیک از هفتگانه آرایش چو حال بنده شولیده از پریشانی بدست محرم و نامحرمش فضیحت کرد نه هیچ شرم زخلق و نه ترس یزدانی مرا زغیرت خون جگر بچوش آمده چو آنچنانش بدیدم زنابسامانی زدم برشانه تنقیح زلف الفاظش بشستم از رخ معنیش گرد ظلمانی چنان بزیور مدح تو دادمش تزیین که در کنار قبولش سزد که خوابانی زراستی قدالفاظ او چنان موزون که سجده میبردش سروهای بستانی زنازکی رخ معنی او چنان روشن که رنگ آرد ازو لالههای نعمانی هنوز نیستم ایمن زعورتی مکشوف مگر که دامن اغضا بدو بپوشانی اگر چه شعر همانست لیک را وی بد تبه کند سخن نیک را بنادانی بجز بواسطه معجزات دست کلیم عصای موسی هرگز نکرد ثعبانی سخن گواه سخن بس، نمیکنم دعوی که رسم اهل هنر نیست لاف و لامانی سخن شناس چوتو در زمانه دیگرنیست بخوانده یی سخت دیگران و این خوانی نه هرکه هست سخن گوی او سخن دانست بآشکار همی گویم این نه پنهانی که طوطیان شکرخای هم سخن گویند ولیک ناید از طوطیان سخن دانی چو هیچ دست باحسان کسی نجنباند چه باشد ار تو بتحسین سری بجنبانی زخدمتت غرض من سعادت ابدیست که خود بدست توان کرد نعمت فانی سپید بازنه زان خدمت ملوک کند که مینیابد قوت شکم بآسانی ولیک کسب شرف را و نیک نامی را حذر همی کند از ننگ نا بفرمانی بدین درازی بیهوده کس نگفت ولیک شنیده یی سخن مردمان زندانی همیشه تاکه حکیمی بخوان دانش بر غذای جان دهد از لقمههای لقمانی بگلستان وفا غنچههای آمالت شکفته باد زانفاس لطف رحمانی