کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۲۴ - و قال ایضآ یمدح الصدر المعظم فخر الدین
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مپرس کز تو چگونه شکسته دل برگشت مه چهارده چون بارخت برابر گشت ز شرم روی تو سر در جهان نهاد چنان که تا قیامت خواهد بعالم اندر گشت پدید شد ز هلال استخوان پهلوی او ز بس که ماه زرشک تو زرد و لاغر گشت چو مه چنین بود از رشک تو چگونه بود کسی که عاشق آن روی ماه پیکر گشت زرنگ روی تو صحن زمین گلستان شد ز بوی زلف تو مغز هوا معطر گشت دهان تنگ تو و شخص من در آرزویش لطیفه ییست که اندر خیال مضمر گشت بطنز گفتم گل را: چو روی یار منی سبک بقهقه درشد، مگرش باور گشت نخست زلف تو آتش بریز پهلوی خویش بگسترید و پس آنگه چنین ستمگر گشت چو طوطی از در زندان آهنست کسی که با حلاوت لعل تو گرد شکر گشت چو کس نخورد بر از سرو من چگونه خورم ز قامت تو؟ که چون سرو یاسمن برگشت بتیغ غمزه نگارا کنون که یکباره همه ممالک دلها ترا مسخر گشت غمت بگرد دل من بگو چه میگردد؟ کری همی کندش گرد این محقر گشت دلم ز جام وصال تو شربتی نوشید چنانکه بود ز عشق تو آن چنانتر گشت ز کلک خواجه مگر گوش تربیت دارد چنین که مردم چشم تو سحر پرور گشت جهان شود چو دهان تو تنگ پر گوهر کنون که چشم مرا دست خواجه یاور گشت خدایگان صدور زمانه فخرالدین که خاک پایش بر فرق چرخ افسر گشت شکوه دست وزارت که گرد موکب او بدیده فلک اندر ذرور اغبر گشت بدانک مایه ده آفتاب همت اوست بیک کرشمه خورشید کان توانگر گشت بپیش رایش صبح اردم مکاشفه زد ببین چگونه نفس در گلویش خنجر گشت چو غنچه هر که دل از مهر او ندارد پر سرش ز مغز تهی چون دماغ عبهر گشت ز بس که از سر اخلاص مدح او خوانند چو فاتحه همگانرا ثنایش از برگشت چو آفتاب بهر جانبی که روی آورد رکاب عزم همایون او مظفر گشت چو نرگس آنکه بحکمش نهاده گردن نیست برهنه پای و تهی دست چون صنوبر گشت شرار آتش عزمش ز فرط استعلا بر آسمانه گردون نشست و اختر گشت زهی شگرف عطایی که در منصه فضل عروس ناطقه را مدحت تو زیور گشت نیافت گنج نظیر تو در مطاوی خویش سپهر بر شده هر چند گرد خود برگشت زمین حضرت تست آسمان از آن سطحش ز بوسهای کواکب چنین مجدر گشت صدای صیت تو شاید که پنج نوبه زند که چار گوشه عالم برو مقرر گشت به عطف دامن لطف تو کرد استرواح کسی که سوخته خاطر ز غم چو مجمر گشت فلک بآب وفای تو روی مهر بشست ز عکس چهره او زان جهان منور گشت حیات او نکشد نیز بار منت جان تنی که لطف تو در قالبش مصور گشت بدست راد تو تشبیه بحر میکردم در اندرون صدف قطره عقد گوهر گشت نمونه یی ز ضمیر تو خواست کرد فلک تبه بر آمد و آن اصل عنصر خور گشت کف تو منبع جودست وزان کفش خوانند که بر سر آمده هفت بحر اخضر گشت جهان ز پر تو رای تو جام کسری شد فلک ز نفخه خلق تو گوی عنبر گشت نهایت امل سروران عصر اینست که در مبادی دولت ترا میسر گشت نه هر که او قلمی یافت چون تو خواهد شد نه هر که او کمری بست چون دو پیکر گشت بخون دشمن جاه تو گر نشد تشنه چرا سپهر همه دل دهان چو ساغر گشت؟ خیال دست تو بگذشت بر دل غنچه دقیقههای ضمیرش ازین سبب زرگشت مهابت تو جهان تنگ کرد بر گردون چو دشمن تو ازان خم گرفت و چنبر گشت نه هم ز بأس تو چون دایره ست سرگشته؟ چو نقطه گیر که خصم تو جمله تن سر گشت چو بار داد جناب تو اهل معنی را حرام باشد ازین پس بگرد هر در گشت هنر ز دست جهان نیک در سر آمده بود ولی بدولت تو کارهاش دیگر گشت اگر چه همچو سمر بود در بدر گردان بمیخ احسان بر درگهت مسمر گشت سخن که بود چو طومار سر فرو برده چو دفتر از هوس مدحت تو صد پر گشت زمانه دست بدندان همی برد ز حسد بالتفاتی کز تو نصیب چاکر گشت همین شرف ز جهان بس مرا که مدحت تو مرا بدولت تو نقش روی دفتر گشت چو عرضه کردم بر طبع بسته مدح ترا ز عجز خویش خجل گشت و در عرقتر گشت نه هم ز لفظ تو تشویر خورد میباید گرفتم آنکه همه سلسبیل و کوثر گشت ز پر تو نظری کز تو بر رهی افتاد تو شوخ چشمی او بین که چون دلاور گشت که سوی حضرت تو تحفه شعر میآرد مگر ز غایت بیدانشیش سر بر گشت گرین سفینه نه کشتی نوح را همتاست بسوی جودی دستت چگونه رهبر گشت؟ سفینه را بهمه حال لنگری باید برین سفینه گرانی بنده لنگر گشت دعای دولت تو گفت خواستم زین پیش ولی ز بیم ملالت سخن مبتر گشت