کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۳۵ - و قال ایضا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عید جهان عید تو فرخنده باد سایه اقبال تو پاینده باد در چمن از رشک کلهداریت نرگس مخمور سر افکنده باد هر که بهی تو نخواهد چو نار سینه اس از خون دل آگنده باد هر چه صدف در دل خود جمع کرد جمله ز دست تو پراگنده باد قدر تو بر فرق فلک افسرست حزم تو بر پای زمین کنده باد بر دل این حلقه پیروزه رنگ نام تو چون نقش نگین کنده باد همچو صراحی عدوت خون گرست کار تو چون ساغر میخنده باد سرو سهی با همه آزادیش پیش تو پیراستهتر بنده باد تا که بود جانوران را نفس جان جهان از نفست زنده باد گاو فلک از بر این سبزه زار از پی قربان تو گردند باد قدر تو چون جامه عیدی کند آسترش این سلب زنده باد