کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۳۹ - وله ایضا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای طلعت تو عید بزرگ جهانیان ایام عید و فصل شریفت خجسته باد دایم همای همتت از فرط ارتقا مسکن فراز بیضه افلاک جسته باد هر گردکز شد آمد خیل زمانه خاست آن گرد هم بفیض بنانت نشسته باد تیغ قضا چو تیز شود در ره نفاذ از شکل خامه تو بر آن تیغ دسته باد اندر سلوک راه معانی چو جان خصم فرق زحل ز گام سمند تو خسته باد از دنگ سنگ حادثه مانند عهد او خر مهرههای گردن خصمت شکسته باد در تنگنای مدت از آسیب سطوتت دیروز عمرش از سر فردا بجسته باد وز گردنش که چنبرادبار طوق اوست جلاد قهر حبل وریدش گسسته باد همچون طناب تافته، چون میخ کوفته چون خیمه سال و مه زده، چون شقه بسته باد خون در دلش فسرده و دل لقمه در دهن وز استخوان جدا شده مغزش چو پسته باد جرم فلک که سبزه خوان وجود اوست بر طرف خوان همت تو دسته دسته باد دست جلالتت ز اباهای روزگار در طشت چرخ و چشمه خورشید شسته باد گردون که با یکایکش از خلق کینهاست او را چو صبح مهر تو در دل برسته باد بازار گاو را چو رواجی تمام هست از دشمن شتر دل تو رسته رسته باد واندر پناه طلف تو این دلشکسته نیز از محنت شماتت اعدا برسته باد