کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۴۶ - و له ایضا یمدحه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خدایگان وزیران جهان فضل و کرم که هرچه رای تو فرمود چرخ فرمان برد عروس طبع ترا آفتاب چون که بدید برو زمهر بلرزید و نام یزدان برد ز در نظم توای بس شب دراز آهنگ که شکل پروین دست از حسد بدندان برد ز چشم خلق ازین شرم روی پنهان کرد که فیض طبع تو ناموس آب حیوان برد شد از روایح خلق تو غنچه را دل سست چو نفحه لطفت باد در گلستان برد ببین که خصم ترا چون بروی بازآمد بنزد لطف تو گر نام در و مرجان برد همی چو گوی بغلطد بخاک در دشمن که دست خلق تو گوی کرم ز میدان برد چو خیزران شده بر خویش نیشکر پیچان زرشکها که بر آن کلک گوهر افشان برد بچشم مردم از آنی بسان مردم چشم که جز بتو نتوان راه سوی احسان برد تویی که بلبل طبع تو بر بساط نشاط هزار دست فزون از هزار دستان برد نوای عنقا شد زیر چنگ خامه تو کسی بطوطی هرگز گمان ازین سان برد؟ معانی تو چو ماه نو ارچه باریکست فروغ چشمه خورشید و ماه تابان برد سپهر اطلس را پر گهر کند دامن چو طبع تو سر از اندیشه درگریبان برد کسی که گشت ز سودا چو کلک سرگردان به پای مردی لطفت ز دست غم جان برد هنروران چو علم زان بر تو برپایند که دانش تو علم بر فراز کیوان برد بدان هوس که چو لفظ تو گوهری یابد فلک بمعول خورشید نقب در کان برد سخن فروشی در حضرت تو لایق نیست که زیرکی نبود زیره باز کرمان برد ولیک این بدلیری آن همی آرم که ابر نیز سوی بحر تحفه باران برد لطیف طبعا! دانی و هرکسی داند که بیطمع نتوان شاعری بپایان برد مرا نوازش لطف تو تربیت میکرد ولیک رونق فضلم فضول اقران برد بسنگلاخ حسد اسبم ار بروی آمد زغیرتی که فلک بر من پریشان برد نه اولست که دهر اسب جور بر من تاخت نخست نیست که جانم جفای حرمان برد گر از جریده تشریفم اسب مسقط شد پیاده گوی توانم ز خر سواران برد ازین حریفان دست هنر بدولت تو بطرح اسبی هم میتوانم آسان برد کنون بتازگی آوردهام صداعی نو بچیزکی که بتصریح نام نتوان برد ضمیر پاک تو داند که بیغرض نبود ردیف شعری در موسم زمستان برد کمال ذات تو مقرون بذکر باقی باد که هر رنجی بر دست از پی آن برد