کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۷۷ - و قال ایضا یمدحه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بزرگوارا! صدرا! مرا چنان باید که خاک پای تو بر اوج چرخ بفزاید مرا خوشست که خاک درت که افسرماست ببوسه لب خورشید و مه بیالاید اگر نخواهد رای تو، نیز نتواند که دست شام بگل آفتاب انداید خجسته نعل سمندت بصیقلی ماند که وصمت کلف از روی ماه بزاید خطاست، نعل چه باشد، بابرویی ماند که جبهه فلک از زیب آن بیاراید عجب مدار که زرین زبان شود چون شمع کسی که دست ترا گاه جود بستاید بصدهزار زبان آتش ارچه گوید من چو طبع تیز توام، دان که ژاژ میخاید که این بقطره آبی بمیرد و هردم هزار چشمه حیوان از آن برون آید دهای تو بسر انگشت رای دوراندیش گره گره زسر وی گوزن بگشاید بهرکه بازخورد تف کینه تو چو شمع وجود خویشتن از دیدگان بپالاید بنوش داروی لطف تو بار یابد جان کسی که او را افعی فقر بگزاید چو شاخ بید خلاف تو جمله تن تیغست که تا چو سرو سردشمنت بپیراید اگر اجازت یابد زحضرت عالی رهی یکی طرف از حال خویش بنماید حقوق خدمت و آنچ از نظایر اینست که شرح قاعده آن زبان بفرساید شروع مینکنم اندر آن که تا لطفت نگویدم که فلانی دراز میلاید عجب بماندهام از بخت خود که مولانا ز روی لطف تفقد شبی نفرماید فلان کجا شد آخر؟ چه میخورد؟ چونست؟ چرا بحضرت ما بیشتر نمیآید؟ سه سال در غم دل یار غار ما بودست کنون بدولت ما چندگه برآساید چو خاصگان اگرش تربیت نفرمایم زعامیانش باری تمیز میباید خود آن مگیر که بعد از سوابق خدمت زصد هزار توقع یکیم برناید کسی بخدمت تو در سفر چنان نزدیک چنین زحضرت تو دور در حضر شاید پیاده یی که کند خدمت شه شطرنج چو هفت منزل در خدمتش بپیماید چو باز گردد دستور خاص شاه بود چنانکه پهلو باپهلویش همی ساید تو شاه عرصه فضلی من آن پیاده که او بجز بخدمت تو هیچ سوی نگراید از آن سپس که پیمود با تو هفت اقلیم روا بود که کنون هم پیاده میآید؟ زحسن عهد تو نومید نیستم کآخر چو حال بنده بداند برو ببخشاید قرین مدت عمر تو باد تا به ابد هرآن نفس که زمانه زصبح برباید