کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۸۶ - سوگند نامه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
امید لذت عیش از مدار چرخ مدار که در دیار کرم نیست زادمی دیار مباش غره بدین خندههای صبح که هست گشادگی رخ آفتاب خنجر بار به مجلسی که درو دور هفت کاسه بود خراب گردد بنیان مردم هشیار بگرد خوان فلک دست آرزو کم یاز که گرده ییست بر این خوان واند لقمه شمار مبند تنگ بر اسب زمانه زین هوس که از فراخ روی تنگت آورد مضمار اگر چه رام نماند مرو برش گستاخ وگر چه خوش رو باشد عنان بدو مسپار که تا نه بس بتک پای درسر آوردت چنانکه از تو نماند نشان به هیچ دیار کسی که پایه او در جفا بلندترست فزون ترست بر تبت مقامش از اغیار ز حل ببین که چو سرمایه نحوست داشت گرفت جای بر از شش کواکب سیار ببین کبودی این کیسه سپهر که او بیک درست چنین تیز میکند بازار هم از محک شب تیره گرددت روشن درست مغر بیش را چگونگی عیار تو میزنی نفس و خود شمار آن نکنی که هست هر نفست اژدهای عمر او بار ببین که از عدم آباد تا بشهر وجود چه ره زنند ترا در مکامن اطوار اگر نه بدرقه لطف کردگار بود چگونه قافله هستی اوفتد بکنار به چشم عبرت قاروره سپهر ببین که گشت محرور از تف سینه احرار شود ز خون شفق تشت ماه هر شب پر که هم سپهر بر ابنای دهر گرید زار رسیل زهره نی زن شود ز آتش مهر قلم زنی چو عطارد بهر مهی یکبار مراست از ستم چرخ دون که در دورش عزیز مصر مروت چو خاک ره شد خوار هزار قطره خونین بجای دل در بر دروکشیده ز غم پوستی بان انار چه جای غم که چنان شد که اهل دانش را چو شادیی بود، آن روز غم برند بکار سپهر بر تو چو مهر آورد بترس که او بدست مهر زند تیغهای عمر شکار اگر نه لطف خداوند بر زند آبی ز تاب آتش قهرش کرا بود زنهار؟ روان صورت معنی ابوالعلا صاعد که هست دولت او داعی صغار و کبار ترا شه چین کمالش سپهر بیسر و پای نواله خوار نوالش جهان بیبن و بار دل صبا نفسی نیست خالی از خفقان از آن سبب که شد از رشک لطف او بیمار زهی ز معدلتت رمح سر شغب، بسته بشکل سنجق درسر، چو خواجگان دستار ز نام تست دهانش به مهر ازین سبب است که صامتست ز زنهار خواستن دینار ثبات مرکز داری ز حلم و پیمودی بگام عدل محیط زمانه چون پرگار چو نقطه صدر نشینی از آن همی گردد بگرد مسند تو چرخ دایره کردار همای رایت قدر تو نسر طایر را نهاد نور سعا دت بزقه در منقار حسود جاه ترا جلوه گاه دار آمد چو کرد چهره ز خون جگر بنقش و نگار هر آن سخن که قضا گفت با قدر در حال ز کوه حزم تو آمد صدای آن گفتار بطرف بام وجود آمد آستین پر در سپهر تا که کند روز مقدم تو نثار ز دست راد تو آموخت کلک درپاشی همین اثر کند آری همیشه حسن جوار مقاومت نتواند با تو گر بمثل تو فرد باشی و اعدای تو هزار هزار ستاره گرچه فراوان بوند پشت دهند چو مهر یک تنه روی آورد سوی پیکار مهابت تو اگر بانگ بر زمانه زند قطار هفته ایام بگسلند مهار جهان پناها! دادمن از فلک بستان که نیست بر تو ازین جنس کارها دشوار ز نقره خنگ فلک نیست عاجز آن همت که کرد زرده خورشید زیر ران رهوار حسود بر طبق عرضم آن عراضه نهاد که شاخ خاطرم آن جنس میوه نارد بار بدان خدای که بنمود زیر نه رقعه سه مهره را بمششدر ز نقش هفت وچهار بصانعی که چو ایجاد آفرینش کرد نبود قدرت او پای بند دست افزار ز کاینات یکی در عدم درنگ نکرد چو شد نوشته ز دیوان امر او احضار محصل خرد ار برفراز بام دماغ هزار سال کند درس صنع او تکرار ز عجز منقطع آید چو در مقام سوال ز سر حکمت رمزی کنندش استفسار ز سیل خیز حوادث خلل پذیر نگشت چو شد اساس فلک را عنایتش معمار لطیفه کرم اوست آنکه نرگس را بسعی ابر بهار آتشی جهد ز خیار کمال قدرت او دان که ناف آهو را ز چند قطره خون کرد جونه عطار بدان طبیب شفا ده که بهر حاجت خلق سپرد حقه تریاک را بمهره مار چو بر بیاض حدق نقطه سیاهه نهاد سوادیان بصر را روانه شد انظار چو راست کرد بحکمت عیار نقد وجود باعتدال طبیعت سپرد آن معیار به حفظ او که ز ذرات کون خالی نیست طلایه کرمش بالشی والابکار بصنع او که کند زیر گردش گردون همیشه جندره جامههای لیل و نهار بقهر او که سپهر بلند را بر دوش ز زرد رقعه خورشید و ماه دوخت غیار جوی ز خرمن هستی حرث و نسل نماند در آن دیار که! نگیخت خشم او اعصار بعفو او که جهانی کبایر از سر ذوق فرو برد که شکسته نگرددش ناهار بعدل او که فرستاد نظم عالم را براستی و درستی ترازوی دینار بحق قابض ارواح و باسط ارزاق بخالق ظلمات و بفالق انوار بنقش بندی فطرت که در مضیق رحم بر آب نطفه کند نقش جانور دیدار دهد بخامه سر تیز خار، قدرت او عشور نرگس و گل بر صحایف گلزار بسوزنی که بدان دوخت کسوت اجساد برشته یی که از آن بافت حله زنگار بکاف کن که از او زادگوهر هستی بفر نطق کزو یافت آدمی مقدار بستر عصمت دوشیزگان غیب که عقل ندیده چهره شان از دریچه پندار بتنگ باری اسرار پرده ملکوت که در سرادق ایشان ملک نیابد بار بروز حشر که اندر سراچه عظمت میان خلق کند حکم واحد قهار بدان صواعق هیبت که بگسلد ز نهیب علاقههای نفوس از جهان اهل و تبار بنفخ صور که گردون کند ز صدمت او سپید مهره خورشید را سیاه شعار بشیر قهر که سازد بنیم سر پنجه ز هفت بختی سر در هوا کشیده شکار بهول باز پسین منزل از طریق اجل که منقطع شود آنجا قوافل اعمار بطوطی قفص وحی، جبرئیل امین بنور باصره عقل، احمد مختار به چشم وابروی ما زاغ و قاب قو سینش بلطف آیت کبری بکشف آن اسرار بپر دلی که چو مور و ملخ سپاهی را سه روز داد بیک تار عنکبوت حصار بنور شیب بوبکر و مصحف عثمان بدره عمر و تیغ حیدر کرار بهر دو مردمک چشم خانه عصمت باهل صفه و جمع مهاجر و انصار بجان پاک شهیدان که قلب لشکرشان ز حمزه بود و جناحش ز جعفر طیار بحق کعبه که اسلام راست دارالملک بشکل حلقه که در دست عصمتست سوار بآب زمزم و سنگ سیه که گشت سپید بهر دو از وسخ و زر جامه اخیار بظهر کعبه و روی صفا و ضلع حطیم ببطن مکه و ناف زمین و معده غار بلطف روح پیاده رو فلک پیمای که کرده اندش بر چارپای جسم سوار بصد قالب و سلطان دل که خیل حواس گماشتست بر اطراف بهر گیر و بدار ببسط و قبض وی آن ساکن حدیقه چشم همی ز نور نظر راند، از سرشک! درار بدیده باین چشم و خبر پژوهی گوش بحاجبی دو ابرو و منهیی گفتار بسروی دماغ و ریاست اعضا بآب روی زبان و وجاهت رخسار بآفتاب که از زخم خنجر تیزش بخون لعل فرو رفت تا کمر کهسار بروزگار که از ازدحام اضدادش قران آتش و آبست در دل احجار به چنبر فلک و پیسه ریسمان زمان که پشتواره هستی بر او گرفت قرار بسر فرازی چرخ و فروتنی زمین بپای داری قطب و سبک سری مدار بآفتاب جهانگرد و ظل گوشه نشین به چرخ نادره زای و جهان مردشکار بهفت زاویه وچار ضلع و شش جدول به تیغ مهر و عمود صباح و قوس نهار به چار فصل زمان و به پنج باب حواس بهفت مهره زرین و حقه دوار بآبروی حیات و بخاکپای جهان بباد پایی اعمار و جنبش ادوار بنور چشمه طباخ و ماه سفره فکن بشام قرص ربای و بچرخ خوانسالار بنوک تیر شهاب و خم کمان هلال بکوکب سپر چرخ و جوشن شب تار بچتر داری شام و سپر کشی سحر به صبح نیزه زن و افتاب تیغ گزار به شام طره طراز و هلال ابرو زن بمهر زیور بخش و بماه چهره نگار بآفتاب درم دزد و اختر نان کور بروزگار دو روی و جهان سفله نجار بروزنامه که در جیب صبح پنهانست بجامه خانه که شب را بدوست استظهار بخیط شمس که بودست آبکش پیوست بتیغ صبح که بودست سیم کش هموار بافتاب مکابر که در شود همه جای بروزگار معاند که او کشد همه یار بباد مهتر فراش و آبدار سحاب به تشت داری بدر و بمهر مشعله دار به شام کوکب کوب و هلال نعل آرای بصبح صیقلی و اسمان آینه دار بجود صبح که هست او به نان دهی مشهور به بخل شام که آمد سیاه کاسه چو قار بخشک مغزی خاک و بآبتر دامن بسردی دم باد و به پشت گرمی نار به زود خیزی صبح و بشب روی قمر بروزبانی خورشید و چرخ مردم خوار بتابخانه که در وی نشستهاند انجم ببار نامه که در سر گرفتهاند اشجار ببحر بلعجب آیین و کوه راه نشین ببرق اتشبار و بابر آب افشار بچشم آب که آشفته گردد از خاشاک به تیغ کوه که از نم برآورد زنگار بجستن رگ باران ز زیر نشتر برق ببانگ و ناله تندر ز احتقان بخار بابر صاحب ادرار و ریگ مستسقی به تف سینه نار و کف دهان بحار بصبح خط بدمیده، بشام ریش آور به ماه وسمه کشیده، بروز ساده عذار بحله باف ربیع و خزان جامه ستان بخار سوز زمستان و نخلبند بهار به بیسراک شباهنگ و لوک ترکی روز که زیر سبزه گردون همی کنند اسفار بروز عید و شب قدر حرمت رمضان باجتهاد بزرگان، بطاعت ابرار برقت دل قندیل و سوز سینه او بآب دیده شمع و تن ضعیف نزار بناوک سحری از کمان پشت دو تا که باشد از سپر هفت آسمانش گذار بآه سینه دلخستگان ز سوز جگر بآب دیده بیچارگان ز جان فگار باجتماع نفوس و تعارف ارواح بازدواج عقول و نتایج افکار برهبری خرد در مسالک شبهات بپیروی طمع در مناحج اوطار بچشم بندی خواب و خیال لعبت باز بوهم شعبده باز و بعقل شیرین کار بپردلی قناعت، بدور بینی حرص بخوشدلی تمنی، بهمدمی یسار باصطناع مروت، باحتشام کرم بنور عین تواضع، بحلم قاف و قار بذهن خرده شناس و بفکر دور اندیش بعقل راست نهاد و خیال کپ رفتار بخشم آهن روی و بصبر سنگین دل بحلم آتش خوار و بشرم کم ازار بعدل مصلحت اندیش و ظلم شهر اشوب با من عافیت اندوز و فتنه عیار بحرص بوی شناس و بشرم رنگ امیز بیاس گوشه نشین و بصبر غصه گسار بسازگاری عقل و ستیزه رویی طبع به حلم خصم فریب و بلطف کارگزار بفسحت دل اومید و تنگ چشمی بخل بخود نمایی فخر و فکندگی عوار بشهریاری عقل و ببختیاری بخت بکامکاری مال و بدوستاری یار بعشق کیسه گشای و امید خام طمع بهجر دشمن روی و بوصل خوش دیدار بشادیی که ز باد هوا کند پر و بال باندهی که ز جرم زمین کند بن و بار بفضل پای برهنه، بعلم جیب تهی بغفلت متنعم، بجهل دولت یار بنقطه دل لاله، بخط سبز چمن بمسطر قد سرو و جداول انهار بزاد سرو که در پاک دامنی بررست نه همچو نرگس رعنا میان خواب و خمار به طبله یی که از آن بوی میکشد سوسن به حقه یی که از آن رنگ میبرد گلنار باستقامت سرو و تمایل شمشاد بلطف خنده گلبرگ و هول شوکت خار بلحن نغمه بلبل، بوجد و حالت سرو بسوز ناله قمری برقت اسحار بکلک مصری کز اب تیره با کش نیست بتیغ هندی کز آتشش نیاید عار بدان یتیم که پرورده شد بتلخ و بشور در اندرون صدف بر کنار دریا بار بدان ضعیف که در بند چون بتنگ آید روان شیرین بر دیگران کند ایثار بحاضران وجود و بغایبان عدم ز اوج کاهکشان تا بکاه در دیوار بکوه قاف که چاکر صفت کمر بستست ببندگی وقار توای بلند آثار بحشمت تو که بیابتداست همچو ازل بنعمت تو که بیانتهاست همچو شمار به عفو تو که عقوبت کند کم از اندک ببذل تو که فزون است جودش از بسیار بکلک تو که عروسان بکر خاطر را ببند گیسو در بافت گوهر شهوار به هیبت تو چون خنجریست در کف مرگ بدشمن تو که پیرایه ایست بر تن دار به مسند تو که تا او نشست بر بالش بخفت فتنه و برخاست دولت بیدار بخاتم تو که دریاش تا کمر گاهست بخامهات که بسر میرود بهندو بار ببارگاه نو کز فرط کبریا ننشست ز کاروان حوادث بر استانش غبار به سطوت تو که یک شیب تازیانه او برآورد ز سر توسن زمانه دمار بلطف تو که اگر قهرمان دهر شود در فنا را یکباره بر زند مسمار که یک زمان بجز از بندگی خدمت تو نبوده است مراین بنده را شعار و دثار چو خرگه ارکمر خدمت تو بسته نیم چو خیمهام که میان بستهام بده زنار زهی تراجع احوال من، بنامیزد! همین توقع دارم ز عالم غدار منم عطارد تحت الشعاع خاطر تو همیشه محترق و راجع از غم و تیمار از آنک مدح تو بر دل نبشتهام دایم بخود فروشده باشم ز فکر چون طومار بنام و ننگی گفتم که روز بگذارم رها نمیکند این روزگار ناهموار کجا روم؟ چه کنم؟ از که یاوری خواهم؟ چو حق شناس تویی کم بود پذیرفتار؟ مرا بجان تو صدرا که ز هر شربت مرگ شد از شماتت اعدا، چو اب نوش گوار هزار به ز من و کم ز هر شربت مرگ مرا بپرور وانگه، هزار و یک انگار امید عفو گناهی نکرده میدارم تو نیز اگر بتوان کرد همتی بگمار وقار حلم تو کان پای مرد هر گنهیست چه باشد ار بکند بهر ما یکی پیکار ز جرم عذر فزونتر ولی بطالع من برون ز سلک قبولست مهره اعذار مرا بکام دل دشمنان مکن تکلیف که از تکلف این بار عاجزم نهمار مده بسیلی هر سفله گردن هنرم که این چنین نگزارند حق خدمتکار تبارک الله بس طرفه طالعی دارم که قسم من همه خار آمدست از گلزار پریر چون بشنیدم ز دشمن آن بهتان که شخص من ز غم آسیمه گشت و سینه فگار بنزد آن بت مه روی کس فرستادم کهای نگار نکو عهد وای مه دلدار مرا چنین و چنین حالتی فتاد امروز برون خرام و بیا تا شویم باده گسار پیام داد مرا کاب فلان وای بهمان چو دیگری بدلم کرده یی مرا بگذار چو این سخن بشنیدم ز فرط دلتنگی شدم بنزدش و گفتم کهای مه غدار بوادیی که درو گرد کرده شد شلغم بعرصه یی که درو بال برکشیده خیار بحسن طلعت میمون شیخ بوزینه بلطف ساق سمن گون خواجه بوتیمار بدان زمان که دراید ز خواب مفلس مست خمار کرده و جامه بخانه خمار باجتهاد خر لنگ در میان خلاب باعتقاد سگ زرد در خر مردار بحق اشتر گردن فراز و گاو حمول بحرمت سگ خوش خوی و روبه طرار بدان قطار کلنگان که در شب تاریک همی روند ببوی گزر سوی برخوار بلطف صنعت آن دم که ترک سیمین بر بدان سرین سمن کون فرو کشد شلوار بهول و هیبت آن دم که… بیرحمت بدرد از سر شنگی… چون گلنار بخام طبعی و شوخی باده بیآب به پخته کاری یخنی و خوردی خوش خوار به دیگ چرب زبان آن زمان که زد قلقل بجام خشک دهان آن زمان که شد بیکار بدلگرانی ناره، باحتمال قپان براستی عمود و درستی طیار بتار قندز شب پوش مردم بدوی به بند و ریشه دستار مردم بلغار بخانه خانه رقعه، بمهره مهره نرد بدانه دانه خصل و بگونه گونه قمار بطاق گلشن…، بحوض و برکه ناف بجویبار میان ران و ناودان زهار بسرخ رویی شنگرف و لب کبودی نیل بزرد فامی زرنیخ و دل سیاهی قار بعلم خضخضه کز یمن وی نیالودست کلاه گوشه… م بمنت اغیار بدلسیاهی تعلیق و مدبری فقیه ببیوفایی درس و به محنت تکرار بدان ظریف که بیرون برد بچالاکی جواب نکته: لا عقل لک، بانت حمار که تا به… تو دسترس توانم یافت حرام دارم بر خویش صحبت و گفتار سخن دراز شد اکنون حقیقتی بشنو که راست خانه ترست از زبانه طیار بجد این همه سوگند و هزل او، صدرا وگرنه هستم از انعام شاملت بیزار که میندانم سوگند نامه را سببی که بوده است به تحقیق موجب… ار ولی چو نیست درین روزگار ممدوحی که مادحی را دارد بشرط خود تیمار چو جنس آدمیان را ز خورد نیست گزیر ز تنگ دستی سوگند میخورم ناچار بزرگوارا! بیخردگی بود که کنم بحضرت تو تحدی بشیوه اشعار وگرنه دعوی آن کردمی که چون من نبست بشاعری و نکردی خرد برین انکار منم سلاله صلب خدایگان سخن عجب نباشد اگر میکنم هنر اظهار دریغ طبع مرا گر بیی بودی زبان ناطقه دادی ببندگیش اقرار مراست از ندب فضل هفده خصل و هنوز میان نوزده و بیست میکنم رفتار سزد که سبحه طرازان گنبد اعلی بدین قصیده غرا کنند استغفار از آن گروه که سوگند نامهها گفتند اگر کسی به ازین گفت، گو بپیش من آر چو لایقست بدین گفته این دعاگورا؟ تویی محک و دگر ناقدان اولوالابصار سزای بنده ز دستار و کفش بیرون نیست تو در کنار رهی نه سزای این گفتار اگر بدست، ز من گردن و ز دربان کفش وگر نکوست، زبنده سر وز تو دستار همیشه تا چو بمیزان رود درست سپهر بصحن باغ زرافشان بود ز دست چنار بشاد کامی و دولت بمان فراوان سال ز عمر و ملک و جوانی و جاه برخوردار