کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۹ - وله ایضآ عند عیادته ایام
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زهی دیدار تو فال سعادت ترا میزبید آیین سیادت همه اقبال تو توحید و سنت همه افعال تو عدل و عبادت سرای شرع را از تو عمارت بنای فضل را از تو اشادت شب و روز تو مستغرق بخیرات گه و بیگاه تو علم و افادت تو اندر یافتی کار من ارنی چنان بودم چنان دور از سعادت که جانم غوطه تسلیم میخورد میان عالم غیب و شهادت روان و قالب من بیعلاقت سکون و جنبش من بیارادت حواس از شغل آنها گشته معزول معطل مانده در کنج بلادت ز تخییلات گوناگون دماغم چو مرفوعات دیوان عمادت سکون مستولی از اطراف بر تن ولکن اضطراب دل زیادت حیات از صحبت جان در تبرم قوی از یکدگر در استزادت نفس آمد شدی میکرد گه گاه بکوی زندگی با صد نکادت علل بر هم زده قانون صحت همه باطل شده اوضاع عادت نه چشم از رنگ میدید استراحت نه مغز از بوی میکرد استفادت نه هیچ اندر دهانم مینهادند ز نومیدی بجز لفظ شهادت طبیب از کار من عاجز شد ارچه بکار آورد انواع جلادت ز یأسم کار تا آنجا رسیده که میکردند یاسین استعادت قوی رازهره از بیم آب میگشت بوقت کار زار طبع و مادت وجودم چشم بسته بر سر پای بر آهخته اجل تیغ ابادت زناگه در رسید آواز راحت که دادت خواجه تشریف عیادت از آن یک انتعاشم گشت معلوم که روز حشر چون باشد اعادت چنان دیدم که اندر عالم کون مرا آن لحظه بد وقت ولایت دم جان بخش او جانی نوم داد که بادش عمر و دولت بر زیادت