کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۱۰۴ - وله ایضا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نیک درخط شدهام از قلمت که مرا قصد بجان میدارد عثرات من غمگین از بر همه چون آب روان میدارد همه در روی رهی میگوید هر چه طبع تو نهان میدارد با همه سر سبکی کوراهست سر بر این خسته گران میدارد یک زبانست بید گفتن من ورچه دایم دو زبان میدارد شبروی میکند اندر خط تو راه بر خسته دلان میدارد بامنش رای سیه کاریهاست راستی را سر آن میدارد گرچه از غایت صفرا باشد که زبان تلخ چنان میدارد در سرش چیزکی از سودا هست کنده بر پای از آن می دارد هست دیوانهتر از من صدره که ز دست تو فغان میدارد مدهش از پی سودا ترشی که به سوداش زیان میدارد