کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۱۲۷ - وله ایضا فی صفه الفرس
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا اسبیست الحق این چنین اسب زیان مال و نقص جاه باشد همه تن استخوان چون اسب عاجست که در شطرنج جفت شاه باشد چو دیواریست بر روی بلندی که خود دیوار من کوتاه باشد ز روی آنکه اندر وی تحرک به زور و حیلت و اکراه باشد تو دیدی جانور هرگز که او را غذای از باد و اب از چاه باشد بگیرد راه چون بروی نشینم چو دیواری که اندر راه باشد بدو گفتم بجنب آخر که جنبش بدیوار اندر و گه گاه باشد مرا گفتا که در دیوار جنبش از آن باشد که در وی کاه باشد تو کاهم ده اگر من بر نپرم ترا با من عتاب آنگاه باشد خلل کردست دیوارت نگه دار که افتادنش از ناگاه باشد تو از من بیگناه آخر چه خواهی؟ بکش، تا مردنم یک راه باشد مرا هر سال شش ماهست روزه شما را روزه خود یک ماه باشد بفریادم رسد صدر زمانه اگر از حال من آگاه باشد