کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۱۵۹ - ایضا له
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا چه حاصل ازین خواجگان بیحاصل که هیچ کار مرا انتظام میندهند نه از دیانت و تقوی شراب مینخورند که یکدگر را از بخل جام میندهند ندانم از کرم آخر چه در وجود آمد که هیچگونه به دستش زمام میندهند جواب قصه ارباب حاجت از امساک بجز بواسطه ده پیام میندهند شگفت نیست که ندهند تیز در قولنج که عطسه نیز به وقت زکام میندهند چو حنظلست درونشان به شخم آکنده و لیک هیچ دسومت به کام میندهند بهای شعر، اگر نیست جز که سحر حلال ز مال خویش پشیزی حرام میندهند ز ننگ اگر نبرم نامشان سزد کین قوم ز بخل هر چه توان برد نام میندهند دروغ گفتم و انصای راست باید گفت که هیچ میندهندم، چرام میندهند؟ چه چشم دارم ازین منعمان که شاعر را به صد شفیع جواب سلام میندهند کجا روم؟ چه کنم من؟ ز باد شاید زیست؟ که قوت روز بروزم تمام میندهند ز کوه میندهند و کرم نمیورزند کتاب مینخرند و اوام میندهند پناه سوی قناعت همی برم زین قوم که اهل خانه خود را اطعام میندهند دلا بحکم ضرورت بساز با اینها چو هیچ جای نشان کرام میندهند