کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۲۳۳ - ایضا له
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بنا میزد دلی چون شیر دارم زبانی بر سخنها چیر داردم تو پنداری به دقت جنگ و کوشش دلی از زندگانی سیر دارم ز زخم خنجر و زو بین و ناوک تنی بسته به صد کفشیر دارم به نامردی ندارم هر چه دارم به زخم بازو و شمشیر دارم بپرهیزد ز زخم او اگر من زبان خویش پیش شیر دارم سری کز آسمان بر میفرازم چرا از بهر دونان زیر دارم؟ ندارم مردمی زین مردمان چشم که گر این چشم دارم دیر دارم ز دانش کیسه بر اقبال دوزند من از وی مایه ادبیر دارم ز چندین گفتههای نغز حاصل مرا گویی چه داری؟ … دارم