کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۲۳۷ - وله ایضا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای صاحبی که از نفحات شمایلت پر خنده اندرون چو گل نو شکفتهام در پوست همچو غنچه نمیگنجم از نشاط تا مهر تو درین دل خونین نهفتهام هر شام تا به صبح به الماس طبع تیز این کردهام که گوهر مدح تو سفتهام خلقت بدست باد صبا از جهان لطف هر دم هزارنافه فرستاد سفتهام از خاک پای تست که در دیده میکشم این باد احتشام که در سر گرفتهام بر اعتماد دولت بیدار صاحبی در کنج انزوا به فراغت بخفتهام دل بر گرفتهام ز بد و نیک روزگار تا پردههای راز فلک بر کشفتهام از گنبد دماغ به جاروب انقباض خاشاک آز و گرد فضولی برفتهام در چشم خلق اگر چه حقیرم چو ماه نو روشندل و تمام چو ماه در هفتهام بر طاق چون نهادهام اطماع بیهده من بینوا چه در خور سرهنگ جفتهام؟ جز ذکر خیر صاحب عادل چه کردهام؟ الا دعای دولت سلطان چه گفتهام؟ ورچند این حدیث نه بر جاهمی رود معذور دار خواجه که از جا برفتهام