کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۲۶۷ - وله ایضا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
امام عالم و قطب جهان جمال الدین که شد ز خاطر تو منفجر زهاب سخن جهان معنی روشن شود چو بدرخشد ز صبح صادق انفاست آفتاب سخن خرد بلب گزد انگشت پیش خامه تو هرانگهی که رود نکته یی ز باب سخن ز آب تیره کلکت که قلزمی دگرست همی پدید شود گوهر خوشاب سخن سر سخنها در چنبر خطت زانست که هست خامه تو مالک الرقب سخن بپای در فندش عقل از سر مستی چو ساقی قلمت در دهد شراب سخن خرد بچشم تعجی به سوی او نگرد چو کلک تو کند از مشکتر نقاب سخن سخن بکنه معالی تو چو مینرسد بخیره خیر چرا میدهم عذاب سخن؟ سخن چگونه فرستم بنزد تو که کند عطارد از سر کلک تو اجتذاب سخن؟ ز صد یکی نپسندد برای مدحت تو خرد که پیشه او هست انتخاب سخن تری شعر من از غایت لطافت نیست که بیشتر ز خوی خجلتست آب سخن اسیر دهشت این حضرتست طبع رهی نشان آن بتوان دید از اظطراب سخن سخن به هیچ حساب ارچه در نمیآید نه هر چه گفته شود باشد از حساب سخن همی نیارم کآرم سخن بحضرت تو ولیک لطف تو میآورد مرا بسخن عروس خاطر من مهر کرد بر تو حلال که استماع تو خود بس بود ثواب سخن جواب شعر، قبول از تو چشم میدارم صدا بود که فرستد سخن جواب خن درازتر زین با تو مرا سخنها بود اگر نه بیم ملالت شدی حجاب سخن