کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۳۰۹ - ایضا له
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شهاب دین که زبانم پر از مدایح تست زهی که هست ز تو جان فضل را شادی به دست عقل زبان خیال دربستی به نوک کلک در سر غیب بگشادی گشاده گشت بیک ره طلسمهای علوم چو تو طلایه فکرت بدو فرستادی مرا که اهل سخن بندگی کنند به طلوع بجای خود بود ار باشد از تو آزادی ز من به حضرت شاه جهان رسان و بگوی کهای یگانه عالم به مردی و رادی بریخت بخشش تو خون لعل و آب گهر بکند خنجر تو بیخ ظلم و بیداری ز جود دست تو بیداد بر زرو گهرست وگرنه داد همه چیزها نکو دادی عروس خاطر من رغبت جناب تو کرد اگر قبول ترا هست رای دامادی نواله شرف از غایبان دریغ مدار چو در سرای کرم خوان عام بنهادی صدای صیت تو آواز داد و خواند مرا مگو که خواندت؟ وینجا چگونه افتادی؟ بکنه آرزوی کس، کسی دگر نرسد چنان که هست ترا آرزو چنان بادی به وقت لطف و نوازش مکن فراموشم که در دعای سحرگه مرا تو بر یادی