کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۳۳ - ایضا له
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صدر آزادگان و خواجه دهر که از وجان مردمی شادست بر سرکان ز وجود او خاکست در کف بحر با کفش با دست پیش دستش چو سرو برپایست اندرین عهد هر که آزادست ای جوان دولتی که همتایت مادر روزگار کم زادست عالم مردمی و کشور جود از دل و همت تو آبادست دارم از تو یکی سوال کزو بر دل من هزار بیدادست خاطری سخت بلعجب دارم که از و جان من بفردیادست نان که دی خوردهام ندارم یاد که بنزد منش که بنهادست باز مرسوم جبه و دستار که مرا صدر محترم دادست پنج شش سال رفت از آن تاریخ این زمانم هنوز بریادست نیک سرگشتهام در این معنی هیچ دانی که از چه افتادست؟ بگشا مشکلم که مشکل من جز که طبع کریم نگشادست