کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۳۴۷ - ایضا له
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز ابر چون برف سیم باریدی گر بدی چون دل تو دریایی باشد اومید با کفت گستاخ هر زمان میکند تمنایی باز چرخ خرف دگر باره با من از سر گرفت ایذایی ناگهان در میان فصل ربیع برفی آغاز کرد و سرمایی ز استینم برون نشد دستی ز استانم برون نشد پایی نه ز انگشت آتشم تبشی نه ز هیزم خلال بالایی طمع خام گفت رو لختی هیزم آخر بخواه از جایی تا چو در مطبخ تو چیزی نیست ما بدان میپزیم سودایی گر سخای تو مصلحت بیند بکند اینقدر مواسایی