کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۶۲ - وله ایضا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نظر میکنم در جهان بخت را به از درگاه تو منظور نیست یقین شد ظفر را که در روزگار بجز رایت خواجه منصور نیست کجا قهر تو سایه بر وی فکند در آن خطه خورشید را نور نیست دماغ جهان از سر کلک تو شب و روز بیمشک و کافور نیست چرا پیش لطف تو دم میزند صبا گر به لطف تو مغرور نیست؟ خلوص دعا گو بر آن سان که هست زرای منیر تو مستور نیست سیه کن چو شب روزم، ار صدق من بنزد تو چون صبح مشهور نیست چه مرد عتاب تو باشد رهی؟ که این پایه خان و فغفور نیست اگر نیست پذرفته اعذار من پس اندر جهان هیچ معذور نیست دعاییست در دست من، چون کنم؟ مرا چون جز این قدر مقدور نیست هر آنچ آن صوابست نزدیک تو دعاگو از آن مصلحت دور نیست چو کام جهان از برم دور باد دلم گر بدان خدمت آزور نیست همه زلتی هست در جای عفو مگر شرک کان جرم مغفور نیست