کمالالدین اسماعیل | مثنویات | شماره ۲ - و قال ایصا فی هجو شهاب الدین عمر اللنبانی (مثنوی)
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا زبانم بکام جنبانست در ثنای رئیس لنبانست چه رئیس؟ آن خسیس پرتلیس مایه ظلم و سایه ابلیس از بخیلی نکردد آن با زن … خود را تمام در… زن آنکه نامش زن ننگ پیدا نیست در بدی و ددیش همتا نیست آنکه او پیشوای دزدانست سرو سر خیل زن بمزد انست مردکی زشت روی گنده بغل پای تا سر همه دروغ و دغل بیحفاظ و گدا و قحبه زنست کیسه پرد از و دزد و نقب زنست طبع او لوم و شغل نامعلوم صحبتش شوم و سیرتش هذموم آن سیه کار، کو؛ روز سپید روشنایی بدزدد از خورشید ببرد هر کجا که کرد گذار آهن از چوب و کاه از دیوار کند از جامه همچو باد خزان شاخها را بیک نفس عریان گر نظر بروی افکند نرگس کند او را ز سیم و زر مفلس کیسه غنچه گر نهی بر او خرده خرده بدزدد از زر او ور بشاخ شکوفه بر گذرد سیم او پاک در هوا ببرد خرمنی کاه آن خر از سرپای ببرد جو بجو چو کاه ربای دست نا پاک چون دراز کند بمثل گر سوی پیاز کند یک بیک جامه هاش بستاند همچو سیرش برهنه گر داند ور ببوید گل سمن بود را کند از بوی بینوا او را بگشاید ز غایت غمری طوق قمری ز گردن قمری گر نه بلبل بر آورد غلغل پیرهن بر کند ز غنچه گل ور نه در بانگ و نعره افزاید تاج فرق خروه برباید ور درآرد کبوتری بکنار کند از پای او برون شلوار هدهدی گر ببام او بپرد ر زمانش کله ز سر ببرد دم طاوس ارش به دست دهی کندش زان همه درست تهی دست شوم ار بتیغ دریازد مغز او از گهر بپردازد کف دست ار بدو فرود آرد توز را برکمان بنگذارد مهره مار از دهان ببرد کمر مور از میان ببرد کمر کوه را خطر باشد هر گهی کش بروگذر باشد گر درستی زرش دهی در حال در کم و کاست اوفتد چو هلال ور بدست تو دست او پیوست ببرد نیمه یی ز ناخن دست جمله دزدست آن سراسیمه کاج راضی بدی بیک نیمه بزر و سیم مردمان اندر هست بر اعتقاد بلقندر هرکرا اعتقاد این باشد خود تو دانی که چون امین باشد باز نتواند ستد ز دستش هیچ زانکه بس ممسکست و پیچاپیچ هیچ چیزش بکس نپردازد هرچه یابد بتو براندازد از خسیسی که اوست گر بزید بخورد هر چه بعد از این برید از بخیلی که هست و امساکش گر ببرند دست ناپاکش نیست ممکن که نیم قطره خون آید از دست مدبرش بیرون این امین ببین که برگزیدم من تا از او دیدم آنچه دیدم من دو سفط پر ز زر و ابریشم روز روشن ببرد از پیشم چشم من با دو لب پر از نفرین روز و شب در قفاش هست چنین برد و برخورد حلال میداند عثراتم هنوز میخواند وز شماری که خودبخود کردست باقیی نیز بر من آوردست این چنین فعل کو بکف دارد سگ مرده بر او شرف دارد هست دم سردتر ز باد خزان زان چو یادش کنم بلرزم از آن دارد از خوک عاریت دندان تا خورد بر دروغ سوگندان نخورد غم که میشود بزه مند بیتحاشی همی خورد سوگند نیست نزدیک او علی الاطلاق هیچ خوش خوارتر مگر سه طلاق گرگ نابست نیک در نگرش ناب گرگ درنده در ز فرش شکم او جوال سیر و پیاز دهن او غلاف پشک گراز کس ندیدست از هنرمندان … خواره زنی بدین دندان گر ببینی تو شکل دندانی تو زبانی دوزخش خوانی هیچ هرگز ندارد او آزرم هیچ در چشم او نیاید شرم سخت سستست در مسلمانی دست او سختتر ز پیشانی گر بگردی بلاد ایمانرا کافرستان و ملحد ستانرا در بدی وددی و سگ رویی دوم او نیابی ار جویی هست در چشم عقل ناخوشتر صورت و سیرتش ز یکدیگر قلتبانی بود که چندین سال میستاند زر از حرام و حلال که جوی زان به هیچ کس ندهد وانچه بگرفت باز پس ندهد طرفهتر آنکه با هنرمندان سرد گوید بدان لب و دندان نه ز دست دگر خسیسانست نام و ننگ همه رئیسانست روش و سیرتش بدین صفتست وانگهش آرزوی معرفتست هست در صحبت دغا بازان طاق و جفتش بگوز انباران گر نبودی مضارب و انباز سفره او شکم نگردی باز چون بجایست کافری کافر چون بره رفت فاجری فاجر گه بروت مهین، شهاب عمر آن بغا و خسیسک وزن غر نه روا باشد این سخن راندن سایه دیو را عمر خواندن صیت عدل عمر فراوانست ظلم این صد هزار چند انست کی شود رهنمون بحرف صواب بسته بودند دیو بیم شهاب نام او خود زننگش آزردست لقبش باری از چه در خوردست هرکرا کار استراق بود او سزاوار احتراق بود از در منصب وریاست نیست او بجز بابت سیاست نیست شاد باشای رئیس ده مهتر ای بتحقیق، سگ ز تو بهتر میبرازد ترا ز سیم بری ترک شیرین دهان سیم بری تو کهای در میان آدمیان که سر خود فکنده یی بمیان؟ بسخن یا بسفره و نانت بچه تره نهند بر خوانت جعلی روبگرد مزبله گرد نه چو پروانه گرد مشعله گرد به خری هر که چون تو معروفست او نه معروف بلکه معلوفست تو که از رهزنان استادی بتجارت چگونه افتادی؟ چون ترا حرفتست جمله بری سود ده یازده چه میشمری؟ صفت عمر و وزید جملهتر است از برای چه میدوی چپ و راست؟ سود کردم من از تجارت تو طرف بر بستم از بصارت تو شرکت تو چوشرکت در یزدان امل او چو باد سرد خزان خیر تو لازمست همچون تب متعدیست شر تو چو جرب چون ندانی قیامت و محشر فارغی از خدا و پیغمبر نیست فرقی ترا حرام وحلال کی هراست بود ز وزرووبال؟ چه خوری گرد راه و رنج سفر بر در شهر کاروان میبر مردم لنبه سر که بنشینند مصلحت همچو تو درین بینند نی خطا گفتم این، خطا گفتم مر ترا راهزن چرا گفتم؟ بخدا کانکه اهل این کارند از تو و سیرت تو بیزارند از بر خواجگان برون ندرخت تو و سرگین کشی بپای درخت روبکار گلای خر نادان چون برد سیم مرد بازرگان بتو اکنون ز کازرون و پسا مینویسند ملحد الرؤسا کیسهات شد ملا ز چیز کسان باد ریشت خلا ز تیز کسان زین حدیث ار چه سر بجنبانی ننگ سر کین کشان لنبانی از دو پاره دهی بدین سامان ریشت از گوزدان سر از لنبان یک ره از من نصیحتی بشنو زر من باز ده، بدوزخ رو چون برآوردی از زر من گرد پوستینم چرا کنیای سرد بعد ازین کت زر و درم دادم هیچ کس را ز خانهات گاد؟ با تو من بعد از این چه بد کردم که ترا کدخدای خود کردم چند بر ما از ین تحکمها تا تو خود از کجا و ما ز کجا؟ نه و ثاق تو دیدهام هرگز نه ترا ریش ریدهام هرگز ننهادم بعمر خود روزی بر بروت تو قلتبان گوزی چه مرا در عذاب میداری؟ از چهام در خلاب میداری؟ هر که او سفله را بزرگ کند سعی در فربهی گرگ کند خرس و خوکت چگونه خوانم من؟ که ترا کم زهر دو دانم من گر چه بودست در نظر زشتم ماجرای خود و تو بنوشتم تا چو گویند باری از من و تو باشد این یادگاری از من و تو آنچه بنوشتم ارچه بسیارست درمی از هزار دینارست بثنایت نمیرسد سخنم عاجزم از ثنای تو چکنم بدعا آیم از ثنا اکنون که سخن هرزه بود تا اکنون تا علاج دماغ برزگران نبود جز چماق و گرزگران باد در گردن تو کرده بخم طیلسانی زموی بز محکم باد چالاک در رسن بازی سر تو همچو کودک غازی باد چوب شکنجه را توفیق تا دو ساق ترا کند تلفیق هر چه آنرا شکنجه ضم کرده باز تیغش جدا ز هم کرده نی فرو برده باد سر تابن همچو دیوار رز ترا ناخن در سیه چال مدتی محبوس مانده بادی ز طالع منحوس بخلاص تو گر دهند آواز روز ادینه باد بعد نماز پس و پیش تو در ره بازار در گرفته پیادگان و سوار تو خرامان و گردن افرازان نقره اندر قفای تو تازان سرت آزاد کرده گردن تو بار خود بر کرفته از تن تو ور چه سخت آید این سخن ز منت بعد ازین… خر به… زنت زین دعا گرچه نیست سود مرا جز بدین دسترس نبود مرا یارب از پاسخم مکن محروم مستجابست دعوت مظلوم