کمالالدین اسماعیل | ملحقات | شماره ۲۷ - ایضاله
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بس پراکنده و پریشانم ره فراکار خود نمیدانیم هیچ جرمی نکرده محبوسیم بیاوامی اسیر زندانیم همجو خفاش روزکور همه دشمن آفتاب رخشانیم چون ستاره بشب برون آئیم برخود از تیغ مهر ارزانیم در نهان خانهها چو هیچ نماند ما بجای قماشه پنهانیم زرد و لرزان و نیم مرده ز غم راست همچون چراغ دزد نیم همچو چنگ از گرفت مینالیم مانده در پرده بینوازانیم هیچ فریادرس نمیبینم هرچه فریاد بیش میخوانیم گر شنیدی که در وجود کسی زنده در گور خفت ما آنیم