کماندار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کماندار. [ ک َ ] (نف مرکب ) آنکه دارای کمان باشد و کمانکش و تیرانداز و کسی که کمان بدست میگیرد. (ناظم الاطباء). کمان دارنده .کسی که به کمان مجهز است و در تیراندازی با کمان مهارت دارد. کمانگیر. (فرهنگ فارسی معین ) : کماندار با تیر و ترکش هزار بیاورد با خویشتن شهریار. فردوسی . شست کرشمه چو کماندار شد تیر نینداخته بر کار شد. نظامی . همین یک کماندار شد کز نخست بر آماجگه تیر او شد درست . نظامی . کماندار و سختی کش و سخت کش . نظامی . یلان کماندار نخجیرزن غلامان ترکش کش تیرزن . سعدی . گرچه تیر از کمان همی گذرد از کماندار بیند اهل خرد. سعدی . راه عشق ارچه کمین گاه کمانداران است هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد. حافظ. - کمانداران ابرو ؛ که ابروانی چون کمان دارند : من از دست کمانداران ابرو نمی یارم گذر کردن به هر سو. سعدی . بر سر خاکش به جای شمع تیری می نهد هر که قربان کمانداران ابرو می شود. کلیم (از آنندراج ).