کمانچه زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمانچه زدن . [ ک َ چ َ / چ ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) نواختن کمانچه . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کمانچه (آلت موسیقی ) شود. ◄ به شورش درآوردن . (آنندراج ). فتنه برانگیختن و هنگامه بر پا کردن . (ناظم الاطباء) : می خواستم کمانچه زدن اهل زهد را این کار را به کام دل من رباب کرد. مولوی جامی (از بهار عجم ).