کمترین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمترین . [ ک َ ت َ ] (ص عالی ) کمترینه . اندک ترین . (ناظم الاطباء). کمتر از همه . اقل همه . مقابل بیشترین . (فرهنگ فارسی معین ) : این شرها بر کمترین روی افتد و بیشترین خیرها غالب بوند، چنانکه بیشترین کس تندرست بوند و اگر بیمار بودبیشترین آن بود که به کمترین وقت بیمار بود. (دانشنامه، از فرهنگ فارسی معین ). و کافور اگر حاجت باشد بیشترین طسوجی و کمترین جوی با آب کسنه حب کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ پست ترین و فرومایه ترین و خوارترین . (ناظم الاطباء). کوچکترین . حقیرترین همه . (فرهنگ فارسی معین ). کوچکترین . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : مگر گوشت از نام رستم تهی است که چرخ فلک کمترینش رهی است . فردوسی . منم کمترین بنده یزدان پرست از آن پس که آوردمت باز دست . فردوسی . به فضل خدای است امیدم که باشم یکی امت کمترین محمد. ناصرخسرو. هزاران قبه ٔ عالی کشیده سر به ابر اندر که کردی کمترین قبه سپهر برترین دروا. عمعق . کمترین وصاف او خاقانی است کاسمان صاحبقران می خواندش . خاقانی . سرجمله ٔ حیوانات شیر است و کمترین و اذل جانوران خر. (گلستان ). گرم بر سر افتد ز تو سایه ای سپهرم بود کمترین مایه ای . (بوستان ). صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد. حافظ. ◄ جزئی ترین . ناچیزترین . بی اهمیت ترین : و به کمترین گناهی عقوبت عظیم کردی و هیچ رحم نیاوردی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٧). ◄ ناقص ترین . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ من ناچیز. این حقیر. بنده ٔ کمترین . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ کمینه و بی احترام و بی آبرو و ناچیز و بی قدر. (ناظم الاطباء).