کمتر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمتر. [ ک ُ ت ُ ] (ع ص ) کماتر. مرد سطبر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). مرد ستبر. (ناظم الاطباء). ◄ مرد کوتاه . ◄ مرد درشت سخت اندام . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کمتر. [ ک َ ت َ ] (ص تفضیلی، ق ) اندک تر. (ناظم الاطباء). اقل . اندک تر. (فرهنگ فارسی معین ) : تو دانی که از هندوان صدهزار بود پیش من کمتر از یک سوار. فردوسی . صد و بیست رش نیز پهناش بود که پهناش کمتر ز بالاش بود. فردوسی . اگر چه رهی را تو کمتر نوازی بپرهیزی از دردسر وز گرانی . منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ ١ ص ٩٩). رونق پالیز رفت اکنون که بلبل نیم شب بر سر پالیزبان کمتر زند پالیزبان . ضمیری . مدت خلافت متقی سه سال و یازده ماه بود و به دیگر روایت روزی کمتر. (مجمل التواریخ ). و از شام به همدان آمد به نزدیک دو هفته کمتر. (مجمل التواریخ ). - کمتر آشنا ؛ بی وقوف و ناقابل و بی مهارت . (ناظم الاطباء). - کمترخواره ؛ آنکه شراب کمتر خورد. کم خور.(فرهنگ نوادر لغات کلیات شمس چ فروزانفر) : تو کمترخواره ای هشیار می رو میان کژروان رهوار می رو. مولوی . - کمتر شدن ؛ اندک تر شدن . و رجوع به کمتر شود. - کمتر غبار ؛ اندک گرد و خاک . (ناظم الاطباء). ◄ دون تر و حقیرتر و خوارتر و پست تر و خردتر و پائین تر و فرومایه و ذلیل تر. (ناظم الاطباء). کوچکتر. حقیرتر. احقر. خردتر. (فرهنگ فارسی معین ) : نگین بدخشی بر انگشتری ز کمتر به کمتر خرد مشتری . ابوشکور. تا کی همی درآیی و گردم همی دوی حقا که کمتری و فژاگن تری ز پک . دقیقی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). اگر کمتری تو از ایشان به نعمت به همت از ایشان فزونی تو دانی . منوچهری . کمتر از شمع نیستی بفروز گر سرت را جدا کنند به گاز. مسعودسعد. چهار در کرد: یکی باب الشام و یکی باب خوراسان و یکی باب الکوفه و یکی باب البصره ... و باب الشام را دری بفرمود و آن از همه کمتر است . (مجمل التواریخ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). طغرل بک گفت ...تا جداگانه باشیم هر کمتری قصد شکستن ما کند و به جمعیت کس بر ما ظفر نیابد. (راحة الصدور). به کمتر عالمی تقرب نمودی و دست در هر زاهدی سودی . (راحة الصدور). که شاه ارچه در عرصه زورآور است چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است . (بوستان ). - کمتر شدن ؛ حقیرتر و خوارتر شدن : کسی کو تکبر کند با کسان به خواری شود کمتر از ناکسان . (بوستان ). به عزت ز درویش کمتر نیم . (بوستان ). ◄ نادرتر. ندرةً. (فرهنگ فارسی معین ) : گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید. حافظ. - کمترافتادن ؛ بندرت بدست آمدن . سخت و دیریافته شدن : سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی . حافظ. و رجوع به کم اوفتادن شود. - کمتر یافتن ؛ نیافتن و میسر نگشتن . (ناظم الاطباء). ◄ ارزان تر. کم قیمت تر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : نگین بدخشی بر انگشتری ز کمتر به کمتر خرد مشتری . بوشکور. ◄ ناقص تر. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ بی مقدارتر. بی ارزش تر. بی اهمیت تر : سخن هر چه بشنیدی اکنون بگوی پیامش مرا کمتر از آب جوی . فردوسی . ◄ (ص عالی ) کوچکترین . کمترین : که کمتر کس ار جنگ را خواستی به آوردگه لشکر آراستی . فردوسی . سلطان معظم ملک عادل مسعود کمتر ادبش حلم و فروترهنرش جود. منوچهری . واجب و فریضه بینم که کسانی که از این شهر باشند و در ایشان فضلی باشد ذکر ایشان بیاوردن، خاصه مردی چون بوحنیفه که کمترفضل وی شعر است . (تاریخ بیهقی چ فیاض چ ١ ص ٢٧٥). پس خدای تعالی نمرود را به کمترپشه ای هلاک کرد. (مجمل التواریخ ).