کمخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمخ . [ ک َ ] (ع مص ) کمخ بأنفه کمخاً؛ بزرگ منشی نمود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). تکبر کرد و بینی خود را به نشانه ٔ غرور و کبر بالا گرفت . (از اقرب الموارد). ◄ ریخ زدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ): کمخ به، ریح زد و تغوط کرد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ لگام بازکشیدن اسب را تا سر راست دارد. (آنندراج ) (از اقرب الموارد). لگام بازکشیدن اسب را تا سر راست دارد یا بازایستد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و رجوع به کمح شود.
کمخ . [ ک َ / ک َ م َ ] (اِخ ) شهری است در روم و گویند میان آن و ارزنجان یک روز راه فاصله است . (از معجم البلدان ). قلعه ای بر ساحل فرات . (نخبة الدهردمشقی ). و رجوع به سرزمینهای خلافت شرقی ص ١٢٧ شود.