کمربندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمربندی . [ ک َ م َ ب َ ] (حامص مرکب ) کمر بستن . کمربند بر میان بستن : به خرگه رو که از شاهان کمربندی فراگیری بیا در خانه کز قاری قباپوشی بیاموزی . نظام قاری . ◄ آمادگی برای خدمت . (ناظم الاطباء). خدمتگاری . - کمربندی کردن ؛ خدمت کردن : چیست پاداش این خداوندی حکم کن تا کنم کمربندی . نظامی . مدتی هست کز هنرمندی بر در شه کنم کمربندی . نظامی . ◄ اراده کردن و مصصم شدن به انجام دادن کاری : کمربندیت را بینم بخونم کله داریت را دانم که چونم . نظامی . ◄ (ص نسبی ) منسوب به کمربند. (فرهنگ فارسی معین ). - خط کمربندی یک شهر ؛ خطی مفروض که دور یک شهر تعیین کنند. (فرهنگ فارسی معین ).