کمون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ مُّ) [ ع. ] (اِ.) زیره.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کُ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) پنهان داشتن. ۲- (اِمص.) پوشیدگی، نهفتگی.
(کُ مُ) [ فر. ] (ص.) عمومی، مشترک، جامعهای که همه افراد آن در همه داراییها شریکند.
(کَ مُّ) [ ع. ] (اِ.) زیره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمون . [ ک ُ ] (فرانسوی، اِ) بخشی از تقسیمات کشوری فرانسه و آن معادل «بلوک » و «بخش » است . (فرهنگ فارسی معین ).
کمون . [ ک َم ْ مو ] (معرب، اِ) زیره . (دهار). زیره، معرب خامون . کرمانی و فارسی و شامی و نبطی بود... (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). زیره . (ناظم الاطباء). معرب از «کومی نوم » لاتینی . زیره . (فرهنگ فارسی معین ). نباتی بری و بستانی است دارای دانه، و انواع بسیاری دارد از جمله کرمانی، سیاه و فارسی، زرد و شامی و نبطی و کمون معمولی، سفید است . (از اقرب الموارد). معرب از خامون یونانی است و به فارسی زیره نامند. بری و بستانی می باشد و هریک را اصناف مختلفه است : سیاه بری و بستانی را کمون کرمانی و زرد را فارسی و شامی و سفید را نبطی نامندو اخیر زیره ٔ سبز است و در اکثر امکنه می باشد و بری هر صنفی قویتر از بستانی و صنفی از بری سیاه می باشدو شبیه است به شونیز و قوی الحرارت است و از مطلق کمون مراد کرمانی است و به یونانی او را باسلیقون نامند و به معنی ملوکی است و بهترین اقسام کرمانی است و زبون ترین، سفید بستانی است، و قوتش تا هفت سال باقی می ماند و نبات آن از رازیانه کوچکتر و برگش مستدیر مانند شبت است ... (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ) : سخن به نزد تو آوردن آن چنان باشد که سوی خطه ٔ کرمان کسی برد کمون . ابن یمین . و رجوع به زیره شود. - کمون ارمنی ؛ زیره ٔ رومی که کرویا نیزنامندش . (منتهی الارب ). کرویا. (تاج العروس ج ٧ ص ٣٢٢)(اقرب الموارد). کرویا که زیره ٔ رومی نیز نامند. (ناظم الاطباء). قرنباد. (فرهنگ فارسی معین ). - کمون اسود ؛ زیره ٔ کرمانی است و در بعضی بلاد شونیز را به این اسم می نامند. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). سیاه دانه . توضیح آنکه در بعض مآخذ ازآن رو که کمون مرادف با زیره ٔ مطلق است کمون اسود را زیره ٔ سیاه معنی کرده اند. (فرهنگ فارسی معین ). - کمون اصغر ؛ کمون فارسی است . (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (از اقرب الموارد). - کمون الجبل ؛ بسبسه . تامشاورت . تامساورت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کمون بری ؛کمون دشتی . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کمون دشتی شود. - ◄ سیاه دانه . (فرهنگ فارسی معین ). - کمون بری اسود ؛ بهترین آن از کرمان بدست آید و از آن داروی بیخته ای بدست آورند که مشهور است . (از تاج العروس ج ٧ ص ٣٢٢). - کمون حبشی ؛ زیره ٔ بری شبیه به شونیز. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ). شبیه به شونیز. (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). کمون اسود بری است که تخم آن شبیه است در سیاهی به شونیز. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). - کمون حلو ؛ انیسون . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). و رجوع به انیسون شود. - کمون دشتی ؛گیاهی است از تیره ٔ گواچها که پایاست و در اکثر زمینهای مزروعی است در آب و هواهای معتدل (از جمله ایران ) می روید. این گیاه بسیار شبیه اسفند و دارای برگهای متقابل و نسبةً ضخیم است . گلهایش نارنجی رنگ و در قاعده سفیدند. بویی تند و مزه ای تلخ دارد و دانه هایش سیاه رنگ و ریز و شبیه زیره می باشد. کمون بری . عذبه . قرامن کیمیونی . (فرهنگ فارسی معین ). - کمون رومی ؛ کرویااست . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). کرویا. زیره ٔ رومی . کمون ارمنی . (منتهی الارب ). و رجوع به کرویا و کراویه شود. - کمون فارسی ؛ کمون اصفر است که اهل شیراز زیره ٔ سبز نامند. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به زیره ٔ سبز شود. - کمون کرمانی ؛ کمون اسود که به فارسی زیره ٔ سیاه نامند. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به زیره ٔ سیاه شود. - کمون کوهی ؛ گیاهی است از تیره ٔ چتریان که دارای برگهای مرکب شانه ای و گلهای کوچک سفیدرنگی است که به شکل چترهای انتهایی در بالای ساقه قرار دارند و آن در نواحی کوهستانی معتدل می روید. کمون الجبل . (فرهنگ فارسی معین ). - کمون ملوکی ؛ نان خواه . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به نان خواه شود. - کمون نبطی ؛ زیره ٔ سبز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). - کمون هندی ؛ شونیز است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
کمون . [ ک ُ ] (ع مص ) پوشیده شدن (از باب نصر و سمع). (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). استخفاء. تواری . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از اقرب الموارد). پنهان گشتن و پوشیده شدن (باب نصر). (ناظم الاطباء). یقال : کمن الغیظ فی صدر؛ پنهان شد خشم در سینه . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ تاریک شدن بینایی و سرخی و خارش در چشم پدید آمدن . (از ناظم الاطباء): کمن الرجل و کمن مجهولاً کمونا؛ چشم آن مرد به کمنة مبتلا شد و کمنة تاریکی است در بینایی . (از اقرب الموارد). و رجوع به کُمنَة شود.