کمینگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمینگه . [ ک َ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) کمینگاه . (فرهنگ فارسی معین ) : دورویه چو لهاک و فرشیدورد ز راه کمینگه گشادند گرد. فردوسی . نهانی همی راه بی ره گرفت به کردار شیران کمینگه گرفت . فردوسی . بدان تا در آن بیشه ساران چو شیر کمینگه کند با یلان دلیر. فردوسی . همی تخت زرین کمینگه کنید ز پیوستگی دست کوته کنید. فردوسی . نهاد از کمینگه بر آن اژدها کز او پیل جنگی نیابد رها. اسدی . ز عدل شامل او بوی آن همی آید که در کمینگه شیران مقام سازد رنگ . ظهیرفاریابی . خیزم که کمینگه فلک را یک شیردل از نهان ببینم . خاقانی . شیرمردان که کمینگه سر زانو دارند صیدگهشان بن دامان به خراسان یابم . خاقانی . به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت که در کمینگه عمرند قاطعان طریق . حافظ. ز وصل روی جوانان تمتعی برگیر که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر. حافظ. در هر طرف ز خیل حوادث کمینگهی است زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر. حافظ. و رجوع به کمینگاه شود.