کنار گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کنار گرفتن . [ ک َ / ک ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) کنار جستن . (آنندراج ). دوری کردن . کناره گرفتن : ز پیوند یاری چه گیری کنار که سروت بود پیش و مه در کنار. اسدی . مگذار کز کنار تو گیرد دمی کنار. سوزنی . رجوع به کناره گرفتن شود. ◄ چسبانیدن کسی را بخود از یکسوی بدن با افکندن یک دست به گردن یا پشت او. با یک دست کسی را به خود دوسانیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در آغوش گرفتن . بغل کردن . این ترکیب بیشتر با پیشوندهای در و اندر و جز اینها آید : فرودآمد آنگه بشد پیش طوس کنارش گرفت و برش داد بوس . فردوسی . کنون من کرا گیرم اندر کنار که خواهد بدن مر مرا غمگسار. فردوسی . پدر با پسر یکدگررا کنار گرفتند کرده غم از دل کنار. اسدی . دهد دست و سر بوس گل را سمن چو گیرد سمن را گل اندر کنار. ناصرخسرو. گرفتم در کنارش روزگاری کنون شاید کزو گیرم کناری . ناصرخسرو. من خفته ز جهل و او همی برد با ناز گرفته در کنارم . ناصرخسرو. یعقوب و یوسف یکدیگر را کنار گرفتند. (قصص الانبیاء ص ٨٥). رحیمه برجست در کنارش گرفت و شادی کرد. (قصص الانبیاء ص ١٤٠). گه وداع بت من مرا کنار گرفت بدان کنار دلم ساعتی قرار گرفت . مسعودسعد. زان ترا خاک در کنار گرفت که چو تو شاه در کنار نداشت . مسعودسعد. عروس ملک کسی در کنار گیرد تنگ که بوسه بر لب شمشیر آبدار دهد. ظهیرالدین فاریابی . خوش بر کنار گیر و نشان بر کنارخویش مگذار کز کنارتو گیرد دمی کنار. سوزنی . امین گفت زنهار پشت من به کنار گیر ساعتی که سرما یافته ام . (مجمل التواریخ و القصص ). عایشه پشت وی [پیغمبر(ص )] را در کنار گرفت . (مجمل التوارخ والقصص ). دیدمردی آنچنانش زارزار آمد و بگرفت زودش در کنار. مولوی . سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت . (گلستان چ یوسفی ص ٦٠). مگر آن ماه را که دلبر تست امشب اندر کنار گیری چست . سعدی . بامدادان به حکم تبرک دستاری از سر و دیناری از کمر بگشادم و پیش مغنی بنهادم و در کنارش گرفتم و بسی شکر گفتم . (گلستان ). رونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم، کناره گرفتم . (گلستان ).