کناغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کناغ . [ ک َ ] (اِ) کرم پیله باشد یعنی کرمی که ابریشم می تند. (برهان ). کرم ابریشم . (رشیدی ). کرم پیله . (آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (جهانگیری ) (الفاظ الادویه ). پیله . نوغان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : کناغ چند ضعیفی به خون دل بتند به جمع آری کاین اطلس است و آن سیفور. ظهیر فاریابی (از فرهنگ جهانگیری ). گرنه بهر خزانه ٔ تو بود نتند رشته از لعاب کناغ . مجد همگر (از فرهنگ رشیدی ). ◄ تار ریسمان و تار ابریشم و تار عنکبوت . (برهان ). تار ابریشم . (فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (اوبهی ) (الفاظ الادویه ). تاری که از آن بیرم یا دیبا بافند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٣٤) : ز سیمین فغی من چو زرین کناغ ز تابان مهی من چو سوزان چراغ . منجیک (از لغت فرس اسدی چ اقبال ). ز هول تاختن و کینه آختنش مرا همی گداخته همچون کناغ و تاخته تن . کسایی . دل و دامن تنور کرد و غدیر سرو و لاله کناغ کرد وزریر. عنصری . چو رامین را بدید از گوشه ٔ بام به راه افتاد با موبد بناکام میانی چون کناغ پرنیانی برو بسته کمربند کیانی . (ویس و رامین ). گلش گشته گل سرو زرین کناغ چو پرّ حواصل شده پرّ زاغ . اسدی (گرشاسب نامه ص ١٢٧). از مهر او کناغ فرازنده چون چنار وز کین او چنار گدازنده چون کناغ . قطران . ای بیماری سرو ترا کرده کناغ پس چنگ اجل نهاده بر جان تو داغ . سنایی . زآن گشاده ست مهره ٔ پشتش که عصبهاش سست شد چو کناغ . ؟ (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ به معنی طرف و جانب وکنار هم به نظر آمده است . (برهان ). به معنی کنار و جانب نیز آمده ... لیکن ظاهراً بدین معنی به فتح کاف آید چه مرادف کنار است . (فرهنگ رشیدی ). طرف و کنار وجانب و کناره و حاشیه . (ناظم الاطباء). رشیدی گفته به معنی کنار و جانب است و استشهاد به این بیت اسدی کرده است ... همانا سهو فرموده اسدی چنین فرموده ... (انجمن آرا) (آنندراج ) : میان آبگیری به پهنای باغ شناور شده باغ از هر کناغ . اسدی (از فرهنگ رشیدی ).