کنگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ گَ) (اِ.) گیاهی است خاردار با برگهای بریده و ساقة سفید، کوتاه و ستبر که پختة آن را میخورند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کِ گِ) (اِ.) = کنگری. کنگره: سازی است که در هندوستان متداول است و آن مرکب است از چوبی بلند که بر آن دو تار بستهاست و بر هر طرف چوب کدویی نصب شده.
(کُ گُ) ۱- (اِ.) قسمی گدا که شاخی و شانه گوسفندی به دست گیرد و بر در خانهها و دکانهای مردم آید و آن شاخ را بر آن شانه مالد تا از آن صدای غرغری پدید آید و بدین وسیله چیزی طلبد. اگر احیاناً در دادن پول اهمال کنند وی کاردی بر اعضای خویش زند و خود را مجروح سازد و یا کارد را به دست فرزند خود دهد تا وی این کار را بکند؛ شاخ شانه کش. ۲- (ص.) مجازاً: بی حیا، شطاح.
(کَ گَ) (اِ.) گیاهی است خاردار با برگهای بریده و ساقه سفید، کوتاه و ستبر که پخته آن را میخورند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کنگر. [ ک ُ گ ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان کوکلان است که در بخش مرکزی شهرستان گنبدکاوس واقع است و ١٦٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
کنگر. [ ک ِ گ ِ ] (اِ) نام سازی است و آن را بیشتر مردم هندوستان نوازند و آن را کنگری گویند. (برهان ) (جهانگیری ).نام سازی است که در هندوستان غالباً نوازند. (آنندراج ). نام سازی است که آن را کنگره و کنگری نیز گویندو اهل هند نوازند. (فرهنگ رشیدی ). سازی است که در هندوستان متداول است و آن مرکب است از چوبی بلند که بر آن دو تار بسته است و بر هر طرف چوب کدویی نصب شده . (فرهنگ فارسی معین ). نام یک نوع سازی مر اهالی هندرا که کنگره نیز گویند. (ناظم الاطباء) : رگ جانم چو کنگر می نوازد نه ظاهر، بلکه در سر می نوازد. روزبهان پارسی (از فرهنگ رشیدی ). - کنگر زدن ؛ نواختن آن را : خواهی که شوی قبول ارباب زمن کنگ آور و کنگری کن و کنگر زن . عبید زاکانی (دیوان چ استانبول ص ٣).
کنگر. [ ک ُ گ ُ ] (اِ) قسمی از گدایان باشند که شاخی و شانه ٔ گوسفندی به دست گیرند و بر در خانه ها و دکانهای مردم آیند و آن شاخ را بر آن شانه مالند به عنوانی که از آن صدای غرغری ظاهرشود و چیزی طلبند اگر احیاناً در دادن اهمالی واقع شود کاردی بر اعضای خود زده مجروح سازند و بعضی کاردرا به دست فرزندان خود دهند تا آنها این کار کنند واین قسم گدایان را «شاخ شانه کش » گویند. (برهان ). قسمی از گدایان که شاخ گوسفند بر دستی و شانه ٔ گوسفندبر دست دیگر و آن شانه را به آن شاخ کشند تا صدای ناخوش برآید و صاحب خانه یا دکان به آنها چیزی دهد و اگر در دادن تقصیر کنند کارد کشیده اعضای خود را ببرند تا او ناچار شده به ایشان چیزی داده روانه نماید واین گدایان را شاخ شانه گویند. (آنندراج ). قسمی از گدایان که شاخ شانه نیز گویند زیرا که شاخ گوسفند در دستی و شانه ٔ گوسفند در دست دیگر گیرند و بر در خانه ٔمردم یا پیش دکان ایستاده آن شانه را بر آن شاخ زنند چنانکه از آن آوازی ظاهر شود که مردمان چیزی دهند و اگر اهمالی شود کارد کشیده اعضای خود ببرند و اغلب کارد به دست پسران امرد خود دهند که این کار کنند تا صاحب خانه و دکان لاعلاج شده چیزی به آنها دهند، و اکنون کسی را که از کسی حاجتی خواهد و میسر نگردد گوید که اگر حاجت من برنیاری خود را خواهم کشت به طریق تمثیل گویند که شاخ و شانه می کشد. (فرهنگ رشیدی ) (ازجهانگیری ). ◄ بوم و آن پرنده ای است به نحوست و شآمت مشهور. (برهان ) (جهانگیری ). بوم و جغد. (آنندراج ). جغد که به عربی بوم گویند. (فرهنگ رشیدی ). به زبان آذری جغد. (صحاح الفرس ). جغد. کوچ . (لغت فرس اسدی از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : نه چو طاوس مجلس آرا شو نه به ویران وطن چو کنگر کن . ابن یمین (از فرهنگ رشیدی ). ◄ شاخ درخت نورسته . (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ). شاخ نورسته . (فرهنگ رشیدی ). شاخ نورسته ٔ درخت . (ناظم الاطباء). ◄ هر کنگره ای را نیز گویند خواه کنگره ٔ حلقه باشد و خواه کنگره ٔ خانه و چیزهای دیگر. (برهان ). شهر و حصار. (آنندراج ). کنگره که بالای عمارت سازند. (غیاث ). کنگره . (فرهنگ رشیدی ). کنگره .شرفه . (زمخشری ). کنگره ٔ قلعه و دیوار و دیگر چیزها.(ناظم الاطباء) : به تیر از دور بربایی ز باره ٔ آهنین کنگر به باد حمله برگیری ز کوه بیستون قله . فرخی . - کنگر کبریا؛ کنایه از نهایت جبروت است از راه عروج . (برهان ). نهایت جبروت . (ناظم الاطباء). رجوع به کنگره ٔ کبریا شود. ◄ (ص ) بی حیا و شطاح . (برهان ) (جهانگیری ). بی حیا. (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ). شطاح و بی حیا و بی شرم . (ناظم الاطباء).