کنگری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کنگری . [ ک َ گ َ ] (ص نسبی ) منسوب به کنگر. (فرهنگ فارسی معین ).
کنگری . [ ک ِ گ ِ ] (اِ) به معنی کنگره است که سازی باشد که هندوان نوازند. (برهان ) (آنندراج ). کنگره و سازی مر هندیان را. (ناظم الاطباء). زنبوره . و رجوع به زنبوره در همین لغت نامه شود. ◄ نوعی از بربط. (ناظم الاطباء).
کنگری . [ ک َ گ َ ] (اِ مرکب ) صمغ کنگر را گویند و آن را کنگرزد نیز خوانند. (برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). صمغ کنگر که کنگرزد نیز گویند و خوردن آن به آسانی قی آورد. (ناظم الاطباء).