کنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کنگ . [ ک ُ ] (اِخ ) نام بندری است از بنادر. (برهان ). بندر کنگ یکی از بنادر خلیج فارس است و قریب ٤٠٠٠ تن سکنه دارد. (جغرافیای طبیعی کیهان ص ١٠٩). بندری است از بنادر فارس که آن را کنگان گویند و آن را دیده ام از بنادر قدیم است مقدم بر بوشهر و سایر بنادر بوده، بوشهر در یمین و عسلویه در یسار آن و اقع شده و شیخ جباره عرب تمیمی حاکم آن بوده است . (انجمن آرای ناصری ). نام بندری است . (ناظم الاطباء). رجوع به کنگان شود.
کنگ . [ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان شاندیز است که در بخش طرقبه ٔ شهرستان مشهد واقع است و ٢٠٥٧ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
کنگ . [ ک ِ ] (ص ) پسر امرد درشت قوی جثه . (برهان ). امرد قوی جثه . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا). پسر امرد بی اندام و بدشکل بزرگ جثه . (ناظم الاطباء). امرد بزرگ و قوی تن . امرد بزرگ وقوی قالب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : داری کنگی کلندره که شب و روز خواجه ٔ ما را ز کیر دارد خشنود. منجیک (از یادداشت ایضاً). کنگی بلندبینی کنگی بلندپای محکم سطبر ساقی زین گردساعدی . عنصری (از یادداشت ایضاً). بل نه رجالند که رحال رجالند کنگ نگوید که نه رجال رحالیم . ناصرخسرو. هر یکی با دو کنگ سبزارنگ سر از آن کور چار چون خرچنگ . سنایی (از انجمن آرا). قاضی تو اگر پند برادر بپذیری گیری ز طلب کردن این کنگ کناره . انوری . من سوزنیم کنگ نر و دیوانه بندم در کون هر دو با یک خانه . سوزنی . منم کلوک خرافسار و کنگ خشک سپوز. سوزنی . فارغ است از خشت و از پیکار خشت واز چو تو مادرفروش کنگ زشت . مولوی . کنگ زفتی کودکی را یافت خرد زرد شد کودک ز بیم قصد مرد. مولوی . شمع را هنگام خلوت زود کشت ماند هندو با چنان کنگ درشت . مولوی . گه گریبانم بگیرد قحبه ای گاه کنگی بشکند دندان من . سعدی (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). و رجوع به گنگ شود. ◄ مرد پست و عوام . (ناظم الاطباء). ◄ زبان آور. (برهان ) (غیاث ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (جهانگیری ). زبان آور و پرگو. (ناظم الاطباء). ◄ تنگ چشم و خسیس . (برهان ). ◄ بی حیا. (برهان ) (غیاث ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (جهانگیری ). گستاخ و بی حیا. (ناظم الاطباء) : هر چند که کنگیم و کلوکیم و لکامیم . سوزنی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ هم نشین و مصاحب . (ناظم الاطباء).