کهف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- غار. ج. کهوف.<BR>۲- پناه، ملجا.<BR>۳- مهتر، قوم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- غار. ج. کهوف. ۲- پناه، ملجا. ۳- مهتر، قوم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کهف . [ ک َ ] (اِخ ) سوره ٔ هجدهم از قرآن و آن مکیه و صدوده آیت است پس از اِسراء و پیش از مریم . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کهف . [ ک َ ] (ع مص ) نیک دویدن و شتافتن . (منتهی الارب ). سرعت و شتاب در دویدن و رفتن . (ناظم الاطباء). سرعت . (اقرب الموارد). ◄ رفتن، و آن فعل مرده ای است و از آن «کنهف عنا» به زیادت نون بنا گردیده است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
کهف . [ ک َ ] (ع اِ) سمج و غار کوه فراخ، شبیه خانه ٔ زمین کند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مانند خانه است کنده شده در کوه، جز آنکه کهف فراخ است و کوچک را غار گویند. ج، کهوف . (از اقرب الموارد). شکاف در کوه . (ترجمان القرآن جرجانی ). غار یا مغاره ٔ بزرگ . غاری فراخ به کوه . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : اِذ اوی الفتیة الی الکهف فقالوا ربنا آتنا من لدنک رحمة و هیّی ٔ لنا من امرنا رشداً. (قرآن ١٠/١٨). فضربنا علی آذانهم فی الکهف سنین عدداً. (قرآن ١١/١٨). در کهف نیاز شیرمردان جان راسگ آستان ببینم . خاقانی . هفت مردان که منم هشتم ایشان به وفا کهفشان خانه ٔ احزان به خراسان یابم . خاقانی . سگ بیدار کهف را در خواب همبر شیر غاب دیدستند. خاقانی . آفتاب لطف حق بر هرچه تافت از سگ و از اسب فر کهف یافت . مولوی . کهف اندر کژ مخسب ای محتلم آنچه داری وانما و فاستقم . مولوی . - اصحاب الکهف ؛ از اهل رومند بر دین مسیح، و به روایت ابن قتیبه قبل از مسیح بودند و گویند این غار هم در ارض روم است، و در اسامی ایشان اختلاف بسیار گفته اند... (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به اصحاب کهف شود. - سگ اصحاب کهف ؛ سگی که همراه اصحاب کهف بود و بر در کهف پاسداری می کرد : سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد. سعدی (گلستان ). - سگ کهف ؛ رجوع به ترکیب قبل شود : چون از آن خوان لقمه ای خواهم چشید بر سگ کهف استخوان خواهم فشاند. خاقانی . - کهف شیرمردان ؛ کنایه از غار اصحاب کهف : بر در کهف شیرمردان باش کرده چون سگ بر آستان خلوت . خاقانی . - هفت مردان کهف ؛ اصحاب کهف : من آن هشتم هفت مردان کهفم که از سرنوشت جفا می گریزم . خاقانی . رجوع به هفت مردان و اصحاب کهف شود. ◄ پناه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). پناه و ملجاء. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ملجاء. (ازاقرب الموارد). پناهگاه . ملجاء. مأوی . ملاذ. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : مغان را خرابات کهف صفا دان در این کهف بهر صفا می گریزم . خاقانی . گفتم بدیدی آخر، رایات کهف امت وآن مهد جان مهدی، چتر فلک ظلالش . خاقانی . حرز امت سپاهدار عجم کهف ملت نگاهبان ملوک . خاقانی . بود امیری خوشدلی می باره ای کهف هر مخمور و هر بیچاره ای . مولوی . گفتم ای یار توانگران دخل مسکینانند و ذخیره ٔ گوشه نشینان و مقصد زائران و کهف مسافران . (گلستان ). - فلان کهف ؛ فلان ملجاء و پناه . (ناظم الاطباء). - کهف الاسلام ؛پناه اسلام : کهف الاسلام و المسلمین . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٨). - کهف الانام ؛ پناهگاه مردمان . ملجاء مردم . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کهف الراجین ؛ پناهگاه نیازمندان . (ناظم الاطباء). پناهگاه امیدواران . - کهف الفقرا ؛ پناهگاه فقیران . ملجاء نیازمندان و مسکینان : عالم عادل مؤید مظفر منصور، ظهیر سریر سلطنت و مشیر تدبیر مملکت، کهف الفقراء، ملاذالغربا، مربی الفضلاء. (گلستان ). - کهف القوم ؛ مهتر و معتمد ایشان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). - کهف النصاری ؛ پناه مسیحیان . پناهگاه امت عیسی . ملجاء عیسویان : یمین عیسی و فخرالحواری امین مریم و کهف النصاری . خاقانی . - کهف امان ؛ پناهگاه امان . محل امان : حلم او چون کوه و اندر کوه او کهف امان طبع او چون بحر و اندر بحر او درّ فطن . منوچهری . خدایگان صدور زمانه کهف امان پناه ملت اسلام و شمس دولت و دین . سعدی . سایه ٔ کردگار، پرتو لطف پروردگار، ذخر زمان و کهف امان ... (گلستان ).