کوبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوبان . (نف ) کوبنده . ◄ (ق ) در حال کوبیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بر نیک محضر فرستاد کس در توبه کوبان که فریاد رس . سعدی . - کوبان کوبان ؛ در حال کوبیدن و به شتاب درنوردیدن : از جور سپهر سبزه وار این دل کوبان کوبان به اسفرایین آمد. ؟ (لباب الالباب چ لیدن ج ١ ص ١٤٣). ◄ رقص کنان و پای کوبان : معشوقه خراباتی و مطرب باید تا نیم شبان زنان و کوبان آید. عنصری . - پای کوبان ؛ رقص کنان . (ناظم الاطباء). در حال پای کوبی و پای کوبیدن . و رجوع به همین کلمه ها شود.
کوبان . (اِخ ) از دیه های مرو است و آن را جوبان نیز گویند. (از معجم البلدان ). و رجوع به گوبان شود.
کوبان . (اِخ ) از دیه های اصفهان است .ابن منده گوید: از نواحی خان لنجان و ناحیتی بزرگ و دارای دکانها و مردم بسیار است . (از معجم البلدان ).