کوبة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوبة. [ ب َ ] (ع اِ) نرد یا شطرنج . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نرد به لغت یمن . (المعرب جوالیقی ). نرد در کلام اهل یمن و گویند شطرنج . (از اقرب الموارد). ◄ طبلک باریک میان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ بربط. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بربط و آن معرب است . (از اقرب الموارد). ◄ کف سنگ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ سنگ به اندازه ای که بتوان با آن گردو شکست یا سنگی که کف دست را پر کند. (از اقرب الموارد). سنگی که بدان گردو و فندق شکنند. (ناظم الاطباء).
کوبة. [ ک َ ب َ ] (ع اِ) دریغ و پشیمانی بر گذشته و فوت شده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کوبه . [ ب َ / ب ِ ] (اِ) هر چیز را گویند که بدان چیزی کوبند و عربان مدق گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). آلت کوبیدن که به عربی آن را مدق گویند. (آنندراج ). هر چیز که بدان چیزها کوبند چون دسته ٔ هاون . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : مرید آن ز بازوش برکند گوشت مر آن کوبه را داد با یک دو غوشت . رودکی . دقاقه ؛ کوبه که بدان برنج و مانند آن کوبند. (منتهی الارب ). ◄ آلتی فلزی که بر در خانه تعبیه کنند و آن را بر صفحه ٔ فلزی زیرین کوبند تا اهل خانه را خبر کنند. چکش در خانه . (فرهنگ فارسی معین ). چکشی که بر در آویخته است و بدان دق الباب کنند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ آلتی شبیه به گوشت کوب که بر سر آن سیمهای کوتاه آهنی یا برنجی فروکرده باشندو با آن خمیر بعضی انواع نان را می کوبند. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ دسته ٔ هاون . یانه . ◄ چوبی که بدان طبل و نقاره و امثال آن را نوازند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ به معنی تنبک هم گفته اند و آن دهلی باشد دم دراز که از چوب و گاهی از سفال هم سازند و معرکه گیران و سرآوازه خوانان بر بیخ بغل گیرند و نوازند. (برهان ). تنبک، زیرا که آن را نیز می کوبند. (آنندراج ). تنبک . (ناظم الاطباء). دهلی است شبیه قیف . تنبک . طبل المخنث . (فرهنگ فارسی معین ). به قول غزالی این آلت موسیقی در اسلام حرام بوده زیرا ساز مخصوص عیّاشی و شرابخواری بود و بیشتر مخنثان آن را می نواختند. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ موج آب را نیز گویند. (برهان ) (از ناظم الاطباء). ◄ گیاهی باشد شیرین که آن را خورند. (برهان ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) : ز غیشه خوردن و از بی جویی و بی آبی گیای کوبه چنان بود چون گیای شکر. عنصری . ◄ مشکی را نیز گویند که در آن دوغ کنند و جنبانند تا روغن ازآن برآید. (برهان ). مشکی که در آن ماست کنند و جنبانند تا روغن برآید. (آنندراج ).