کوتاه داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوتاه داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) کوتاه کردن . - کوتاه داشتن دست از امری ؛ تصرفی در آن نداشتن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و لشکر از رعیت کوتاه دارند. (تاریخ بیهقی ). جز آن نیست بیدار کو دست و دل را از این دیو کوتاه و بیزار دارد. ناصرخسرو. دست از اقطاع من کوتاه دار تا نباشد هیچ کس را با تو کار. عطار. - ◄ از تصرف و تجاوز بازداشتن : دست لشکریان از رعایا چه در ولایت خود و چه در ولایت بیگانه و دشمن کوتاه دارید. (تاریخ بیهقی ). چراغ یقینم فرا راه دار ز بد کردنم دست کوتاه دار. سعدی (بوستان ). و رجوع به کوتاه کردن شود.