کوتاه شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوتاه شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کم شدن طول و ارتفاع چیزی . (فرهنگ فارسی معین ). قِصَر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ کاسته شدن . ◄ قطع شدن . (فرهنگ فارسی معین ) : چو از رفتنش رستم آگاه شد روانش ز اندیشه کوتاه شد. فردوسی . - کوتاه شدن چنگ از چیزی ؛ بدان تسلط و دسترسی نداشتن : بدان شاد شد نامدار بزرگ که از میش کوتاه شد چنگ گرگ . فردوسی . و رجوع به ترکیب بعد شود. - کوتاه شدن دست کسی از چیزی ؛ بدان دسترس نداشتن از آن پس . (فرهنگ فارسی معین ) : چو کوتاه شد دستش از عز و ناز کند دست خواهش به درها دراز. سعدی (بوستان ). و دست تعرض متغلبان و ستمکاران از دامن روزگار ضعیفان و عاجزان به کلی کوتاه شود. (ظفرنامه ٔیزدی از فرهنگ فارسی معین ). - کوتاه شدن زبان ؛ کنایه از خاموش شدن بود. (آنندراج ) (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ تمام شدن، چنانکه گویند: قصه کوتاه و سخن کوتاه و کلک کوتاه و جدل کوتاه . (از آنندراج ). به پایان رسیدن . خاتمه یافتن : به شبگیر لهراسب آگاه شد غمی گشت و شادیش کوتاه شد. فردوسی . به هر دو سپهبد چنین گفت شاه که کوتاه شد بر شما رنج راه . فردوسی . از این ساختن حاجب آگاه شد بر او کام و آرام کوتاه شد. فردوسی .