کوتاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوتاه . (ص ) مقابل دراز. (آنندراج ). قصیر و کم طول . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). کوته . (فرهنگ فارسی معین ). با آمدن، بودن، شدن، کردن صرف شود. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).اوستا، کوتکه . پهلوی، کوتک (کودک ). ارمنی، کوتک (کوچک ). (از حاشیه ٔ برهان چ معین ) : به گیتی بهی بهتر از گاه نیست بدی بدتر از عمر کوتاه نیست . فردوسی . یکی مادیان تیز بگذشت خنگ برش چون بر شیر و کوتاه لنگ . فردوسی . کسی را که کوتاه باشد خرد ز دین نیاکان خود بگذرد. فردوسی . بدو گفت ما را جز این راه نیست به گیتی به از راه کوتاه نیست . فردوسی . زینهار تا بدی نکنید و از بدان دور باشید که بدکننده را زندگانی کوتاه باشد. (تاریخ بیهقی ). چون شیر پیش آمدی خشتی کوتاه دسته ٔ قوی به دست گرفتی ونیزه ٔ سطبر کوتاه . (تاریخ بیهقی ). و رجوع به کوته شود. - کوتاه بودن دست کسی از چیزی ؛ دسترسی نداشتن بدان . (فرهنگ فارسی معین ) : که چون رفتی امروز و چون آمدی که کوتاه باد از تو دست بدی . فردوسی . چو زو درگذشت و پسر شاه بود بدان را ز بد دست کوتاه بود. فردوسی . ز مرزی کجا مرز خرگاه بود از او زال را دست کوتاه بود. فردوسی . وقت منظر شد و وقت نظر خرگاه است دست تابستان از روی زمین کوتاه است . منوچهری . هم اکنون به خانه بازفرست که دست تو از وی کوتاه است . (تاریخ بیهقی ). تا نباشد ز بدی همچو تو دستش کوتاه نتواند که کند با تو کسی پای دراز. سنائی (از فرهنگ فارسی معین ). پای ما لنگ است و منزل بس دراز دست ما کوتاه و خرما بر نخیل . حافظ. و رجوع به کوتاه دست شود. - کوتاه بودن زبان ؛ به علت نداشتن حق، دعوی و سخن گفتن نتوانستن . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به کوتاه زبان و کوته زبان شود. ◄ کم ارتفاع . مقابل بلند ومرتفع. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ پست . (ناظم الاطباء). مقابل بلند : صدهزارت حجاب در راه است همتت قاصر است و کوتاه است . سنائی (حدیقة الحقیقه ). ◄ نارسا و کوچک، چنانکه جامه بر اندام : کوتاه بود بر قدت ای جان قبای ناز کامروز پاره ای دگرش درفزوده ای . خاقانی . هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست . حافظ. ◄ کوتاه قد. قصیر. (فرهنگ فارسی معین ). پست قامت . (ناظم الاطباء). کله . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کوته بالا. کوته اندام . قصیرالقامه : تنش زشت و بینی کژ و روی زرد بد اندیش و کوتاه و دل پر زدرد. فردوسی . ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادرانش بلند و خوب روی . (گلستان ). گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند. (گلستان ). ◄ موجز. وجیز. ملخص . مختصر. خلاصه : دگر گفت پپپروشن روان کسی که کوتاه گوید به معنی بسی . فردوسی . به قیصر یکی نامه بایدنبشت چو خورشید تابان به خرم بهشت سخنهای کوتاه و معنی بسی که آن یاد گیرد دل هرکسی . فردوسی . این لفظی است کوتاه با معانی بسیار. (تاریخ بیهقی ). جواب دادم در این باب سخت کوتاه . (تاریخ بیهقی ). به دستوری حدیثی چند کوتاه بخواهم گفت اگر فرمان دهد شاه . نظامی . - کوتاه کردن سخن ؛ ایجاز. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به کوتاه کردن شود.