کود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کود. (اِ) توده و خرمن غله را گویند. (برهان ). خرمن را گویند. (آنندراج ). توده و انبار غله . (ناظم الاطباء). توده ٔ غله . خرمن غله . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ باری که بر زمین زراعت ریزند تا زمین قوت گیرد و زراعت خوب آید. (برهان ). خاکروبه که برای قوت مزرعه جمع کرده به باغ و فالیز برند، چنانکه گویند فلان باغ و فالیز را کود بدهند تا قوت گیرد. (آنندراج ). آنچه در کشت زار ریزند تا زمین نیرو گیرد و زراعت خوب حاصل آید و کوت نیز گویند. در اوستایی، کوث ودر سانسکریت، گوثه به معنی گُه، پس لغتاً به معنی پلیدی آدمی و جانوران است که جهت قوت بر زمین زراعتی ریزند. (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). مواد مفید که جهت ازدیاد برداشت محصول زراعتی یا به دست آوردن نوع بهتر از محصولات به زمین دهند . (فرهنگ فارسی معین ). کوت .رشوه . انبار. نیرو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کود شیمیایی ؛ ماده ای از ترکیبات شیمیایی (شوره، آهک، گرد استخوان و غیره ) که برای تقویت خاک زراعت ترتیب دهند. (فرهنگ فارسی معین ). کود مصنوعی . - کود مصنوعی . رجوع به ترکیب قبل شود. ◄ (ص ) ترجمه ٔ مجموعه هم هست که در مقابل پراکنده است . (برهان ). مجموعه و جمعکرده شده و فراهم آورده . ضد پراکنده . (ناظم الاطباء).جمعشده . مجموع . (فرهنگ فارسی معین ) : رازْیانج بادیان، سُک بوی خوش، اذخِر فریز نَثْر و شَتّی ̍ راپراکنده شمر، مجموع کود. ابونصر فراهی (نصاب الصبیان ). ◄ پر با برآمدگی از لب ظرف، مقابل سیله و مقابل سرخالی . کوت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به کوت شود.
کود. [ ک َ وُ] (ص ) مخفف کبود است و آن رنگی باشد معروف . (برهان ). کبود. (ناظم الاطباء). کبود. کوود. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کبود شود.
کود. [ ک َ ] (ع مص ) بازداشتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). منع کردن . (از اقرب الموارد). ◄ نزدیک شدن به کاری از برای شروع کردن در آن . (ترجمان القرآن ). نزدیک آمدن کاری که شود، مَکاد و مَکادة مثله . یقال : کاد یفعل و کید یفعل ؛ ای قارب و لم یفعل . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کاد یفعل و یکاد کوداً و مکاداً و مکادةً؛ نزدیک شد که بکند و نکرد و آن از افعال مقاربه است، مبتدا را مرفوع و خبر را منصوب می کند. (از اقرب الموارد).