کور شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کور شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) نابینا شدن . اعمی گشتن . (فرهنگ فارسی معین ). از بینایی محروم شدن . حس بینایی را از دست دادن : ز بیدادی پادشاه جهان همه نیکوییها شود در نهان نزاید بهنگام در دشت، گور شود بچه ٔ باز را دیده کور. فردوسی . چون، چون و چرا خواستم و آیت محکم در عجز بپیچیدند، این کور شدآن کر. ناصرخسرو. و اگر خار در چشم متهوری مستبد افتد و در بیرون آوردن آن غفلت برزد... بی شبهت کور شود. (کلیله و دمنه ). گفتم به چشم کز عقب نیکوان مرو نشنید و رفت و عاقبت از گریه کور شد. مهدی اصفهانی . - امثال : تا کور شودهر آنکه نتواند دید : من خاک کف پای تو در دیده کشم تا کور شود هر آنکه نتوانددید. ؟ (از امثال و حکم ). روشن بادا چشم تو ای بینایی تا کور شود هر آنکه نتواند دید. ؟ (از امثال و حکم .). کور شود دکانداری که مشتری خود را نشناسد . و رجوع به کور شود. ◄ تمیز نیک و بد ندادن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بر سر بازار تیز کور شودمشتری . ؟ (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ در تداول، محکوم شدن : کور می شوم و فلان کار را می کنم ؛ یعنی با کمال تعبد و تذلل آن کار را می کنم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ در بیت ذیل بمعنی محو شدن و ناخوانا شدن آمده است : کآن سیاهی بر سیاهی اوفتاد هر دو خط شد کور و معنی رو نداد. مولوی . - کور شدن دشت دکانداری یا جز آن ؛ در تداول عامه، نسیه دادن در اول معامله ٔ روز یا شب یا ماه یا سال که به شگون بد دارند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به کور کردن شود.