کور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کور. [ ک ُ وَ ] (ع اِ) ج ِ کورة، شهرستان و ناحیه و کرانه . (منتهی الارب ). ج ِ کورة. (از اقرب الموارد). ج ِ کورة، عبارت از شهر و قصبه باشد. (از برهان ). ج ِ کورة، به معنی شهر باشد. (از آنندراج ) : به شب کشید بر آهنگ رأی و ناحیتش ز تیغ سیل براند اندر آن بلاد و کور. عنصری . وسبب یاد کردن کور خراسان و مجموع آن اندر این فصل آن بود. (تاریخ سیستان ). اکنون یاد کنیم طول و عرض و کور رساتیق سیستان ... اما کور سیستان . (تاریخ سیستان ص ٢٨). مخوف راهی کز سهم شور و فتنه ٔ او کشید دست نیارست کوهسار و کور. مسعودسعد. اسلام را بلاد و کور بی نهایت است تیماردار جمله بلاد و کور تویی . سوزنی . ازخوبی و خوشی چو سدیر و خور نگه است مشهور در مداین و معروف در کور. عبدالواسع جبلی (از جهانگیری ). و رجوع به کورة شود.
کور. [ ک َ وَ ] (اِ) به معنی کَبَر است و آن رستنیی باشد خارناک که از آن آچار سازند و در دواها نیز به کار برند. (برهان ). همان کبر است که رستنیی است و از آن آچار سازند و خورند و پارسی آن است و کبر معرب کور است . (آنندراج ). گیاهی خارناک که کبر نیز گویند. (ناظم الاطباء). کبر. (فرهنگ فارسی معین ). کبر. اصف . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : زمرد و کور سبز هر دو یک رنگند ولی از این به نگین دان کنند از آن به جوال . انوری . و رجوع به کَبَر شود.
کور. (اِ) مخفف کوره و معمولاً به آخر اسامی، مانند مزید مؤخری افزوده شود: شمکور. و رجوع به کوره شود. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).