کوست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوست . (اِ) به معنی نقاره و طبل و مانند آن باشد. (برهان ). به معنی کوس آمده است . (آنندراج ). نقاره و طبل و مانند آن . (ناظم الاطباء). کوس : دلیران نترسند ز آواز کوست که آنجا دو چوب اند و یک پاره پوست . فردوسی (از آنندراج ). و رجوع به کوس شود. ◄ الم و آسیب و آزاری را نیز گویند که از پهلو بر پهلو و دوش بر دوش زدن و فروکوفتن بهم رسد و آن را عربان صدمه خوانند. (برهان ). همان کوس به معنی کوفتن و صدمه زدن . (آنندراج ). صدمه و تصادم و بهم خوردگی و ضرب و کوفتگی و درد و آسیب و آزار. (ناظم الاطباء). کوس . آسیب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کوست زدن ؛ آسیب و صدمه زدن بر کسی یا زدن پهلو به پهلو یا دوش بردوش او. به یکدیگر برخوردن : شاکر نعمت نبودم یا فتی تا زمانه زد مرا ناگاه کوست . ابوشعیب (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). گر کسی رادرمی صله ببخشد ز حسد جهد آن کن که بهم برنزند کوست ترا. سوزنی (از آنندراج ). مقلوب لفظ پارس به تصحیف از کفت دارم طلب که علت پایم زده ست کوست . انوری (از آنندراج ). هزار بار به من بر طرب همی گذرد که کوست می نزند با دلم زهی چالاک . رضی الدین نیشابوری . و رجوع به کوس شود.
کوست . [ ک َ وَ ] (اِ) رستنیی باشد که آن را به عربی حنظل خوانند و درخت آن را شری گویند. (برهان ). بر وزن و معنی کبست است که حنظل باشد. (آنندراج ). حنظل . (ناظم الاطباء). کوسته . کبست . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کبست و حنظل شود.