کوشان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوشان . (اِخ ) بعضی را گمان چنان است که مقصود از این لفظ ملکه ٔ کوش می باشد و دیگران برآنند که قصد از ملک کوش است . (از قاموس کتاب مقدس ).
کوشان . (اِخ ) نام سلسله ای از شاهان که از نژاد یوه چی یا از اصل «سکه ها» بودند و اندکی پس از مرگ گوندفارس بر قندهار و پنجاب مستولی شدند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ذیل کشان ). رجوع به کوشانیان، کَشان یا کُشان، کَشانی یا کُشانی و کُشانیة یا کُشانیّة شود.
کوشان . (نف ) کوشش و سعی و جهد کننده را گویند. (برهان ) (آنندراج ). کوشش نماینده و جد و جهد کننده . (ناظم الاطباء) : از این سو از آن سو خروشان شدند به رزم اندرون سخت کوشان شدند. فردوسی . چرخ گردان بودبه هفت اقلیم جسم کوشان بود به پنج حواس . مسعودسعد. چو باد از کوه و از دریاش راند بر هوا ماند به کوشان پیل و کرگندن به جوشان شیر و اژدرها. شمعی (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). ◄ (ق ) در حال کوشیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در حال کوشیدن . سعی کنان . (فرهنگ فارسی معین ).