کوشش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوشش کردن . [ ش ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مجاهدت . جهد کردن . سعی نمودن . جد کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). جد و جهد کردن و سعی نمودن . (ناظم الاطباء) : تا همچو مور بی خور و بی پوشش کوشش کنی و مال به دست آری ... ناصرخسرو. گر همی گویی که خانه ست این گل مسنون ترا چون همه کوشش ز بهراین گل مسنون کنی . ناصرخسرو. اگر بنده کوشش کند بنده وار عزیزش بدارد خداوندگار. سعدی . - کوشش بی فایده کردن ؛ سعی بیهوده کردن . جهد بی حاصل کردن : بس در طلبت کوشش بی فایده کردم چون طفل دوان از پی گنجشک پریده . سعدی . ◄ تلاش کردن . (ناظم الاطباء). تقلا کردن : چه کوشش کند پیر خر زیر بار تو می رو که بر بادپایی سوار. سعدی .